بگير طرّهء مه چهرهيى و قصّه مخوان * كه سعد و نحس ز تأثيرِ زهره و زُحل است
حافظ [ 46 / 6 ]
در آن زمين كه نسيمى وزد ز طرّهء دوست * چه جاىِ دم زدنِ نافههاىِ تاتارى است
[ 67 / 2 ]
در چينِ طّرهء تو دلِ بىحفاظِ من * هرگز نگفت مسكنِ مألوف ياد باد
[ 98 / 3 ]
مصلحت ديدِ من آنست كه ياران همه كار * بگذارند و خَمِ طرّهء يارى گيرند
[ 180 / 2 ]
گفتم گره نگشودهام زان طرّه تا من بودهام * گفتا مَنَش فرمودهام تا با تو طرّارى كند . . .
زان طرّهء پر پيچ و خم سهل است اگر بينم ستم * از بند و زنجيرش چه غم هر كس كه عيّارى كند
[ 186 / 4 و 7 ]
طرّهء شاهدِ دنيا همه بندست و فريب * عارفان بر سرِ اين رشته نجويند نزاع
[ 288 / 6 ]
تابِ بنفشه مىدهد طرّهء مُشكساىِ تو * پردهء غنچه مىدرد ، خندهء دلگشاىِ تو
[ 403 / 1 ]
بگفتمى كه چه ارزد نسيمِ طرّهء دوست * گَرَم به هر سرِ مويى هزار جان بودى
[ 432 / 4 ]
در آستينِ كامِ تو صد نافه مُدرَج است * وان را فداىِ طرّهء يارى نمىكنى
[ 473 / 4 ]
پرچم ؛ به فتح اوّل بر وزن مرهم . چيزى باشد سياه و مدوّر كه بر گردن نيزه و علم بندند ( برهان ) منگولهيى را كه بر سر نيزه و زير گلوى اسب ، آويخته مىشده و اغلب از نوع همان پرچم علم بوده است ، نيز پرچم گويند و استعمال « پرچم نيزه » در نظم و نثر قديم فراوانست از جمله بيت ذيل از سعدى كه بهترين شاهد براى معنى حقيقى پرچم است :
اگر مردم همين بالا و ريشند * به نيزه نيز بر بسته است ، پرچم