ممكن است كلمهء « پرچم » را مجازا به علاقهء ملازمنت يا جزء و كلّ در معنى رايت و علم نيز استعمال كنند . امّا أصل معنى ، همانست كه گفته شد .
[ صناعات ادبى ، مرحوم همايى ص 243 ]
زلفِ خاتونِ ظفر شيفتهء پرچمِ تست * ديدهء فتحِ أبد عاشقِ جولانِ تو باد
[ حافظ 104 / 2 ]
جبريل ؛ فرشتهء مقرّب و معروف كه او را « روح القدس » گويند و مأمور ابلاغ وحى از جانب خدا براى پيغمبران است .
آستان ؛ بر وزن آسمان : كفش كن و ميان در خانه باشد و آن را « آستانه » هم گويند .
[ برهان قاطع ]
ما را بر آستانِ تو بس حقِّ خدمت است * اى خواجه باز بين به ترحّم غلام را
حافظ [ 7 / 7 ]
از آستانِ پيرِ مغان سر چرا كشم * دولت در اين سر او گشايش درين در است
[ 40 / 4 ]
سرِ ارادتِ ما و آستانِ حضرتِ دوست * كه هر چه بر سرِ ما مىرود ارادتِ اوست
[ 57 / 1 ]
بر آستانِ ميكده خون مىخورم مدام * روزىِّ ما ز خوانِ كَرَم اين نواله بود
[ 209 / 5 ]
افلاك
؛ ج فلك . چرخها ، سپهرها ، آسمانها : « فرهنگ معين »
فلك
؛ كرهيى كه حركتش ذاتى و دورانى است ، منطقهء هر كره را نيز ، فلك مىنامند . و به عقيدهء حكما ، فلك ، جسمى است بسيط كه از عناصر تركيب نشده و قابل خرق و التيام نيست . فلك را « جرم ابداعى » نيز مىگويند .
[ كشّاف اصطلاحات الفنون ، ذيل فلك ]