خاك شو در پيشِ شيخ با صفا * تا ز خاكِ تو برويد كيميا
نَفْس چون با شيخ بيند گام تو * از بُنِ دندان ، شود او ، رام تو
كان دعاى شيخ ، نى چون هر دعاست * فانى است و گفتِ او ، گفتِ خداست
[ دفتر 3 بيان آنكه نفس آدمى بجاى آن خونى است ] .
در اشعار حافظ نيز تركيبات مختلفى از پير اينطور آمده است :
بندهء پيرِ مُغانم كه ز جهلم برهاند * پيرِ ماهر چه كند ، عينِ عنايت باشد
هرگز به يُمنِ عاطفتِ پيرِ مىفروش * ساغر تهى نشد ، ز مىِ صافِ روشنم
پيرِ گُلرنگِ من ، اندر حقِ أَزرق پوشان * رُخصَتِ خُبث نداد ، أَرنه حكايتها بود
نصيحتى كنمت ياد گير و در عمل آر * كه اين حديث ز پيرِ طريقتم ياد است
نُخست موعظهء پيرِ مىفروش اينست * كه از مصاحبِ ناجنس ، احتراز كنيد .
پيرِ دُردى كشِ ما ، گر چه ندارد زر و زور * خوش عطا بخش و خطاپوش ردايى دارد
به جانِ پيرِ خرابات و حقِّ صحبتِ او * كه نيست در سَرِ من ، جز هواىِ خدمتِ او
پيرِ پيمانه كشِ من ، كه روانش خوش باد * گفت : پرهيز كن از صحبتِ پيمان شكنان
امّا پير بايد داراى خصايصى باشد :
پير كز جنبشِ ستاره بُوَد * پير نَبْوَد ، كه شيرخواره بُوَد
« جاهل بودن ديگرست و خود را جاهل دانستن ديگر الّا پيش شيخ ، مرده بايد بودن » [ معارف / برهان الدّين محقّق ترمدى ]