( 8 )
اى دستكَشِ تو ، اين مُقَرْنَسْ * وى دستخوشِ تو ، اين مقوَّسْ
اى خاشَكْدانْتْ ، سقفِ أزرق * وى شادروانْت ، چرخِ أطلس
چون روح ، ز عيبها مُنَزَّه * چون عقل ، ز نقصها مقدَّسْ
از بُنْگَهِ تو ، كمينه شش طاق * اين چرخِ مُعَلَّقِ مُسَدَّسْ
شد شهر روان ، به فرِّ نامت * اين فَلْسِ مُكَلسَّ مُطَلَّسْ
در مدحِ تو هر جماد ، ناطق * در وصفِ تو هر فصيح ، أخْرَس
از عهدِ تو ، تا به دَوْرِ آدم * در خَيْلِ تو هر چه ز انبيا كس
هم كوسِ نُبوّتِ تو ، در پيش * هم چترِ رسالتِ تو ، از پس
فُلْجِ نَدَبِ بَقَيْتُ وَحْدي * قُفْلِ درِ لا نَبِىَّ بَعْدي