نيست هر آب چو صدا « 1 » كه چو زهر آرد او * هر نباتى كه بود سبز نه چون سعدانست « 2 »
تو بمخراش به عشوه رخِ نازك را زانك * هر كه او عشوه دهد ، نيكىِ او پنهان است
مستشارِ تو اگر با خبر و هشيار است * بىشك از مشورتش فايده بىپايان است
وان كه تدبيرِ سوار بست ، ترا در ميدان * با ظفر نايد ، در معركه با جولانست
كارها را چو مواقيت و مقدّر كردند * همه كاريرا زان روى حد و ميزانست
نيست تعجيل پسنديده بهر كارى ، از آنك * پيش از نضج « 3 » نكو نيست اگر بحرانست
گر به سدِّ رَمَقى ، مرد بسازد از قوت * گر چه درويش بُوَد ، تاجِ سرِ أعيانست
مردِ قانع ، به كفافى كه بيابد ، راضى است * صاحبِ حرص ، كه با مال بود غَضْبانست « 4 »
از جوانمرد ، چون يارانش به يكسو رفتند * خردش يار و نديمست ، كه نه ز ايشانست
دور ضيعند « 5 » به هم حكمت و تقوى چونانك * ساكن اندر وطنِ خواسته با طغيانست
چون يكى از وطنى رنج كشد ، گو بگذار * آن وطن را كه همه روىِ زمين أوْطانست
اى ستمكاره تو در خوابى و شادان بدبخت * دهرِ بيدارت ، بر حالتِ تو گريانست
نَبُوَد ظلم گوارنده ، گر انصاف دهى * كى دهد لذّت ؟ آن چيز كه چون خُطبانست « 6 »
مژده بادت زمن اى عالِم نيكو سيرت * كه تو ميرابى بىآب و رخت رخشانست
گر تو اى جاهل در لُجّهء « 7 » دريا باشى * تشنه مائى « 8 » كه دلت غافل و نافرمانست
تو مپندار كه پيوسته دلت شاد بُوَد * كانكه شادست زمانى دو زمان پژمانست
اى كه از كأسِ « 9 » جوانى شدهيى مستِ مُدام * كِى به هوش آيد آن مست كه سرگردانست
به جوانى تو مشو غرّه كه پيش از پيران * رفت بسيار جوان ، اين صفتِ دورانست
هامش
( 1 ) - صدا بالفتح : چاهيست يا چشمهايست كه شيرينتر از آن آبى در عرب نيست .
( 2 ) - سعدان بالفتح : گياهى از تيرهء گلسرخيان كه داراى برگهاى متناوب و گلهاى محورى است و داراى اندامهاى پرزآلود است و آن بومى افريقا است .
( 3 ) - نضج بضمن اوّل و سكون ثانى و ثالث : پختگى و رسيدگى
( 4 ) - غضبان بالفتح : خشمناك
( 5 ) - رضيع بالفتح : برادر همشير
( 6 ) - خطبان بالضّم : گياهى مانند هليون و برگهاى سبز درخت
( 7 ) - لجّه بضّم اوّل : عميقترين موضع دريا
( 8 ) - ماء آب
( 9 ) - كأس بفتح اوّل : جام شراب