كه امانت را با سلاست در قصيدتى غرّا جمع آورده است :
هر كمالى كه ز دنياست ، همه نقصانست * سود كان محضِ نكويى نَبُوَدْ ، خُسرانست
تو بر آن بهره كه يا بى ، چو ثباتش نبود * كم شمر در رهِ معنى ، كه حقيقت آنست
مىكنى خانهء ويران ، تو به صد جهد ، آباد * خانهء عمر عمارت كن ، كان ويرانست
تو حريصى ، چه كنى جمع ؟ همه مالِ جهان * بدرستى كه سرور زر و سيم ، أحزانست
دل ز دنيا بگسل ، وز زر و سيمش زيرا * روشنش تيره و ، وصلش بصفت ، هجرانست
گوش كن ، بشنو أمثال جدا كرده ز هم * آنچنان خوب كه ياقوت در آن مرجانست
نيكويى كن ، كه به دل ، خلق ، ترا بنده شوند * كادمى بندهء لطف و كَرَم و احسانست
گر بدى با تو كند كس ، تو به دانايى خويش * عفو فرماى ازو جُرم ، كه او نادانست
و آن كه دارد به تو اميدِ عطا در گيتى * مددش ده ، كه جوانمرد سخن معوانست « 1 »
دست در زن تو به حبلِ دين محكم ، زنهار * وين چو ركنست ، كه او معتبر اركانست
هر كه ترسد ز خدا ، عاقبتش محمود است * باز دارندهء بدها زِ پيشْ يزدانست
هر كه از غيرِ خدا ، نصرت و يارى طلبد * ياورش عجز و فروماندگى و خذلانست
هر كه او مانعِ خير است به تحقيق او را * هيچكس نبود اگر چند كه با إخوانست
هر كسى مايلِ مالست و هوادارِ سخن * مال فتنه است و بجان فتنه برو انسانست
هر كه يابند ازو خلق سلامت پيوست * چشمِ او روشن و عيشش خوش و او شادانست
حرص ، سلطان نشود ، بر تنِ آنكس كاو را * عقل سلطان بُوَد و با خِرَدَش پيمانست
هر كه او چشم گشايد به هوا از سَرِ جهل * چشمِ او بسته شود از حق و آن خزيانست
هر كه با خلق بياميزد ، بيند زيشان * رنج ، كاصلِ همشان از ستم و عُدوانست
هر كرا باز برو مى تو بدشمن گيرى * كه به گيتى همه كس خائن و با نقصانست
هر كه خواهد كه كند مشورت از دهر او را * طبعِ دهرش به حقيقت ببد برهانست
هر كه او تخمِ بدى كشت ، ندامت بدرود * ترسد از عاقبت ، آن شخص كه او دهقانست
با بدان هر كه بيارامد ، پيرامنِ او * از بديهاشان گويند پر از ثعبانست
تازه رو باش كه آزاده به همّت چو خطيست * كه بر آن نامه و خط تازِگيَشْ عنوانست
هامش
( 1 ) - معوان بكسر اول : كثير المعونة للنّاس .