حسود ، كوشد ، تا فضل من بپوشد ، ليك * كجا تواند خورشيد را به گِلْ اندود ؟ ( 65 )
چون نيست سخنشناس در دهر * پس زين غُرَر و دُرَرْ چه خيزد ؟
در جلوه بناتِ فكرِ ما را * زين مشتى كور و كر چه خيزد ؟ ( 66 )
عجبتر آن كه گُروهى ز فضل و دانش دور * زمن كنند به هر ساعت امتحانِ سخن
كشيده دست برون ز آستينِ دعوى و هيچ * هنوز پاى نبرده بر آستانِ سخن ( 67 )
او از شاعر نمايان عصر خود با عبارت « رهزنان معنى دزد » ياد كرده است :
كناره گيرم ازين رهزنانِ معنى دزد * كه تعبيه است مرا عِقد در لسانِ سخن ( 68 )
هنرمند و شاعر در روزگار جمال ، همچون ديگر روزگاران در ايران محروماند .
امّا مدّعيان شعر و هنر ، برخوردار و ميداندار و گستاخ و خودنما و معركهگير :
هر كجا بينى هنرمندى كه هست * گوشِ گردون ، پر گُهَر ز انشاىِ او
از ميانِ موجِ خون آيد برون * نكتههاىِ نغزِ جان افزاىِ او
تيرهتر از پار ، مَرْ امسالِ وى * بدتر از امروز ، مر فرداىِ او
واى آن كاو در هنر سعيى بِبُرد * واىِ آن مسكين ، حقيقت واىِ او
هر كه او را هست معنى كمتَرَك * بيش بينم ، لافِ ما و ماىِ او
ماكيان را از براىِ خايهيى * بنگر آن آشوب و آن غوغاىِ او
وانگهى مىبين صدف را گشته گُنگ * پيشِ چندين لؤلوءِ لالاىِ او ( 69 )
سرِ هر با هنرى ، زيرِ پىِ بىخردى * پاىِ هر بىخردى بر سرِ انْجُم بينى ( 69 )