رسانيد تا آنگاه كه بمرتبه اعلا و درجه قصوى نائل گرديد و رخصت ارشاد عباد و هدايت اهل بلاد يافت ، تا اينكه آقا محمد خان قاجار وى را بطهران طلبيد و پس از ملاقات حقيقت امر او را فهميد و بعد از وفات وى فتحعلى شاه به حكم آقا محمد على بهبهانى و اعتضاد اعتماد الدوله حاجى ابراهيم خان شيرازى در سنه 1213 وى را با بعضى ديگر از اين طايفه به كرمانشاه فرستاد و او مدتى آنجا در خانه آقا محمد على محبوس بود و بملاحظه علم طبى كه داشت با خانواده او محشور گرديد و اولاد آقا خصوصا آقا محمود در آن اوقات به خدمت او ارادت ورزيدند ، تا بالاخره خود در اين سال در كرمانشاه وفات كرد و در بيرون دروازه مشرقى كه به طرف اصفهان و معروف بفيضآباد است دفن شد و تاكنون قبر وى در آن محل مزار و مطاف عوام و خواص است .
مرحوم مظفر عليشاه كتب چندى نظما و نثرا تأليف كرده : اول كتاب « افيونيه » در طيبت و مزاح كه در « طرائق » چند كلمهئى از آن نقل كرده است .
دويم كتاب « بحر الاسرار » در معارف و از آن جمله شرح حديث حقيقت مروى از حضرت كميل ( ره ) چنانكه در « الذريعة 4 : 29 » فرموده ، و در طرائق فرمايد كه آن در تفسير سوره فاتحة الكتاب بنظم و مشتمل بر تحقيقاتى است ، انتهى .
سيم « ديوان مشتاقيه » كه اشعار بلند و مطالب ارجمند دارد و در آن تخلص به كلمه مشتاق بنام مشتاق عليشاه مرشد خود نموده .
چهارم كتاب « كبريت أحمر » در أوراد و أذكار موقته و غير موقته و اسرار آنها بطريقى كه در طريقت نعمتاللهيه مأثور است بطريق رمز و اشاره كه آن را برحسب استدعاى ميرزا محمد صادق برادر ميرزا ابو الحسن خان حاكم كرمان كه از مخلصين وى بوده مرقوم فرموده و در « طرائق » درباره آن نوشته : الحق با كمال اختصار داراى بسيارى از مطالب و اسرار است ، انتهى .
و وى را برادرى بوده بنام ميرزا عبد العلى كه وى در طب مهارتى تمام داشته و هم او را فرزندانى چند بوده : يكى ميرزا محمد كاظم كه مانند پدر و عم خويش در طب تبحر و مهارتى كامل و در طريقت ظفر على لقب داشته و شعر هم مىگفته ، و دختر اين ميرزا محمد كاظم ، مادر ميرزا آقا خان كرمانى است كه در ( 1270 ) بيايد ، و همچنين ساير اعقاب صاحب عنوان در ولايت كرمان از معاريف و اعيان و اطباء آن سامان بوده و مىباشند ، و يكى از آنها در اوائل اين مائه چهاردهم آقاى ميرزا عليرضا حكيمباشى
مكارم الآثار در احوال رجال دوره قاجار ( فارسى ) — صفحة 558
مساهمون: ميرزا محمد على ( معلم حبيب آبادى )
ص٥٥٨