فتنه و آشوب و خونريزى مجوى * بيش ازين از شمس تبريزى مگوى
ترك تبريزى ز گيتى چون گذشت * ترك شروانى فروزان شمس گشت
شمس شروانى كه شمس اول است * بلكه خود از شمس اول اكمل است
ترك ما مست است و او هشيار بود * ترك ما نقطه است و او پرگار بود
اى غلط از شمس ، شمس ما جدا است * مشرق اشراق شمس ما خدا است
بلكه لا شرقى و لا غربى است او * شرق و غربى نخواهد نور هو
مشرق او سينهء مجذوب ما است * سينه مجذوب ما عرش خدا است
مست ما كو تا كشد جام صبوح * قفل دل را بخشد از رمزى فتوح
ترك مست مست مست ما كجا است * رند رند مىپرست ما كجا است
مست جام اوليا باشد ولى * خاصه مستى كو بود مست على
باز ديوانه شدم از شور عشق * شد دل مسكين من مقهور عشق
نغمه سنجم گاه نظم مثنوى * هم حسامالدينم و هم مولوى
اى ضياء الحق حسام الدّين من * بازخوان اين نكته شيرين من
بازخوان اى مولوى معنوى * تالى آن مثنوى اين مثنوى
صورتت گر رفته اينك در نقاب * معنيت تابد بدل چون آفتاب
صورت رحمتعلى شاه ولى * گشته از آئينهء دل منجلى
اى على رحمت اى پير هدى * اى هدايت گشته از تو رهنما
و له ايضا ، در استقبال قصيده مرحوم حكيم سنائى ( رحمة اللّه عليه ) :
بدانش كوش اى نادان و بينش جوى اى دانا * كه دانش سرورى ذىشأن و بينش خسروى و الا
جهان شيرين نمودت در نظر و اوخ نمىدانى * كه چون فرهادكش پيريست اين فرتوت چهرآرا
چه بندى دل بدان دلبر كه هردم با كس ديگر * چه جوئى وصل آن شاهد كه هر ساعت بديگر جا
مشو خرم ممان غمگين گرت عزت ورت ذلت * مگو تلخ و مجو شيرين گرت حنظل ورت حلوا
نماند دير در دوران اگر راحت و گر زحمت * نيايد باز در كيهان اگر مسكين و گر دارا
به راه بندگى مىپو ، چه در دير و چه در مسجد * نشان بىنشان مىجو چه از پيرو چه از برنا
گر از پندار خود رستى چه در گلشن چه در گلخن * و راز صهباى او مستى چه بر خاك و چه بر ديبا