تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مكارم الآثار در احوال رجال دوره قاجار ( فارسى ) — صفحة 41

مساهمون:

ص٤١
ما از كجا ، نشستن بزم تو از كجا ؟ ! * بر روى ما همين‌كه نبندند در ، بس است ! خوشم كه آبلهء پا چنان به سنگ آيد * كه احتياج به دردسر مغيلان نيست گريه بر بيگانگىهاى كسى مىآيدم * از زبان هركه حرف آشنائى سرزند زبان تيشه به سنگ آشنا نبود هنوز * كه لوح سينهء فرهاد نقش شيرين داشت
و مسرور تخلص چند نفر ديگر از شعراء است كه فهرست أسماء آنها در ( 1308 ) بيايد . و هم آقا خان خود فرزندانى چند داشته يكى : صاحب عنوان كه اينجا نوشته مىشود ، و ديگر : اسحاق بيك عذرى كه هم در « آتشكده : پرتو أول از مجمرهء دويم » در حرف عين ، و نيز در « مجمع الفصحاء 2 : 344 » نوشته و در « آتشكده » فرمايد : برادر كهتر فقير و جوانى محجوب و منصف بوده ، و دلش از رموز عشقبازى آگاه و طبعش شكفته و دلخواه ، و در سنهء 1185 وفات كرده ، و مرحوم صباحى شاعر كه در 1207 بيايد به خواهش صاحب عنوان در تاريخ وى گفته : گفت : بادا در بهشت جاودان اسحاق بيك و صاحب عنوان اين اشعار را از او آورده :
شاد سازيد پس از مرگ دل زار مرا * بر سر تربتم آريد دل‌آزار مرا چه خوش آنكه از پى قتل من ، * ز ستمگرى خبرى رسد ز پى رساندن آن خبر ، * دگرى پى ديگرى رسد دهقان پسرى كه بر سرم هوش نهشت * امروز برغم بخت اندوه سرشت با جامهء سبز ديدمش بر لب كشت * چون سرو كه رسته باشد از باغ بهشت آن به كه چو من بچهره گردى دارد * رنگ زردى از دم سردى دارد پيداست ز رنگ او كه دردى دارد * دردى دارد كه رنگ زردى دارد دلاك پسر دل از غمت مىنالد * مىنالد وزين ناله به خود مىبالد تو دست خضاب كرده بر سينهء من * مىمالى و در سينه دلم مىمالد افسوس كه شد باد خزان باز وزان * شد فصل بهار و آمد ايام خزان آنان كه بدند روز و شب گرد رزان * انگشت زنان شدند و انگشت‌گزان