ره نزند عرض صافنات جيادش * كش به همه حال با خدا دل صاف است
زان كه كسى با خدا شريك نسازد * گر بصلاة است يا بصف مصاف است
گر صلوات آرى آورم به تو نامش * اين خلف بىخلاف عبد مناف است
قاعدهء مردمى محمد مرسل * كش ز خداوند عصمت است و عفاف است
آن نبى السيف كز كمال جهادش * تا بأبد تيغ انبيا بغلاف است
أطلس گردون كجا و جامهء قدرش * هيچ كفاف ار كند براى سجاف است
شعر فصيحان زوحى زير گليمش * سربهسر افسانههاى زير لحاف است
تا بعزيزى رسد بخواب زمانه * هفت فلك در شمار سبع عجاف است
شد بتر ازو شبى چو يوسف و اين زال * در هوسش بر كف از مجره كلاف است
بيهده از بهر مثل او كه محال است * هفت پدر را بچار مام زفاف است
اين قصيده از حيث وزن و قافيه و مضامين و الفاظ ، از جياد قصائد بشمار آيد ؛ و اتفاقا نشاطى هزارجريبى كه معاصر همين وصال بوده و در سال وفات او وفات نموده ، قصيدهئى به همين وزن و قافيه در مدح حضرت امير المؤمنين عليه السلام دارد كه ضمن شرح حال او در ( شمارهء 57 ) بيايد .
مرحوم وصال شاگردان چندى داشته ، از آن جمله شش نفر فرزندانش ، هرچند كه در مورد غير داورى كه در « گلشن وصال : 294 » تصريح بشاگردى او نسبت به پدر نموده درباره ديگران جايى مصرحا نديدهام كه در نزد او درس خوانده باشند . و ديگر آقا فتحعلى حجاب كه در 1269 بيايد ، و او را در « گلشن وصال : 279 » نوشته كه فن خطاطى و سخنورى را از او آموخت . و بههرحال وى را يكدو سال پيش از وفات آبى در چشم پديد آمد كه يك سال نابينا بماند ، و از نوشتن و خواندن روى خط محروم گرديد و پس از يك سال مردى كحال از كرمانشاه بشيراز آمد و چشمش را ميل زد و باز روشنى يافت و شهرى بلكه خلقى را شادمان نمود . و چون مادهء مرض دفع نشده و چشم را زياده از حد به نوشتن و خواندن واداشت ؛ پس از چندى ديگرباره آب آورد ، و اين دفعه علاجپذير نبود ، و مدتى ماند تا در ماه رجب الفرد سنه هزار و دويست و شصت و دو