تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآت الاولياء ( فارسى ) — صفحة 113

مساهمون:

ص١١٣
فرمودند فريد ! گل كه بدهانت رسيده شكر شد حق تعالى وجود آن را گنج شكر گردانيد - چون از خدمت شيخ بيرون آمد هركس كه ايشان را مىديد گنج شكر مىگفتند « الف » آورده‌اند كه روزى بر مقبره نشسته بود و مريد خود را دفن مىكرد ، چون كردند رنگ رويش متغير « ب » شد ، باز بر جاى شد ، گفتند يا شيخ ! چه بود ؟ گفت گناهكار بود بشفاعت ايستادم هنوز سخن را تمام نكرده بودم كه قطب عالم دررسيد او هنوز در كلام بود كه شيخ معين الدّين دررسيد او هنوز در كلام بود كه آواز نعلين شيخ عثمان هارونى پيدا شد هاتفى آواز بر ملائكه كرد كه به نظر ديوانه خواهيد سوخت و الّا بگريزيد - ياران گفتند يا شيخ ! اگر به دو نمىبخشند ، فرمود تا حضرت رسالت‌پناه صلى اللّه عليه و آله و سلم هم حاضر شدند ، « ج » گفتند ايشان به خدمت خواجه معين الدّين چشتى ( رح ) نيز رسيده‌اند و حضرت خواجه معين الدّين در باب ايشان مىفرمودند كه بختيار « د » شهباز عظيم بقيد آورده است - آورده‌اند كه روزى بادشاه پتنه در شكار شد امّا در بيابان درختى كل مصفا ديد ، فرمود ، تا او را از بيخ بركشيد . « ه » چون زمين را كاويدند درخت از خانه سركشيده بود ، چون همان خانه را خراب كردند ديد كه جوگى در آن نشسته بود و بيخ « و » آن درخت در كاسهء او بود . « ز » بادشاه به دو معتقد شد ، فريد در آن نواحى رسيد گوشه‌اى را به خود قرار داد و در آن زمان تمام نظر مردمان بدان جوگى مىرفت آورده‌اند كه شخصى را از آن محله ماده گاوى شيردار نمىايستاد ، در پيش شيخ شد كه گوشه‌نشين بود و گفت « ك » كه دعا كن تا ماده گاوى من شير دهد - شيخ دعا كرد ، همچنان شد هكذا تا اهل محلّه به دو رجوع كردند - چون شهرت يافت سخن را ببادشاه رسانيدند ، بادشاه شيخ را دعوت نمود ، شيخ عليه الرّحمة حاضر شد و گفت كه اين‌چنين ملل « ل » مانان را شايد كه دين محمّد
هامش
( الف ) ر ك به سير العارفين ص 62 ( ب ) سع ، غح ، مظ تغير ( ج ) گويند ( د ) يعنى خواجه بختيار متوفى 14 ربيع الاول 633 ه ( اخبار الاخيار ص 32 ) ( ه ) بركشيد ( و ) سع ، مظ - است ( ز ) ايضا ( ك ) سع ، مظ - ( و گفت ) ندارد ( ل ) سع - مسلمان