است به ارتفاع صد سال ، در آن چاه تابوتهايى از آتش است كه در آن تابوتها نيز صندوقهايى از آتش و لباسهايى از آتش و غل و زنجيرهايى از آتش است ! پس در اين هنگام ناگهان يحيى عليه السّلام سر برداشت و فرياد كشيد : اى واى كه چه غفلتى از سكران كردهام ! پس سراسيمه و پريشان از آن مجلس بيرون آمد . پس زكريا عليه السّلام از جا برخاست و بر مادر يحيى عليه السّلام وارد شد و فرمود : مادر يحيى ! از جا برخيز و به دنبال يحيى برو كه من مىترسم از اينكه ديگر او را نبينم مگر اينكه طعم مرگ را چشيده باشد ! » ]
فقامت فخرجت في طلبه حتّى مرّت بفتيان من بني إسرائيل ، فقالوا لها : يا أمّ يحيى ، أين تريدين ؟ قالت أريد أن أطلب ولدي يحيى ، ذكرت النّار بين يديه فهام على وجهه ؛ فمضت أمّ يحيى و الفتية معها حتّى مرّت براعي غنم ، فقالت له : يا راعي ، هل رأيت شابّا من صفته كذا و كذا ؟ فقال لها : لعلّك تطلبين يحيى بن زكريّا ؟ قالت : نعم ، ذاك ولدي ، ذكرت النّار بين يديه فهام على وجهه ، فقال : إنّي تركته الساعة على عقبة ثنيّة كذا و كذا ، ناقعا قدميه في الماء رافعا بصره إلى السّماء ، يقول : و عزّتك مولاي ، لأذقت بارد الشّراب حتّى أنظر إلى منزلتي منك .
[ « پس مادر از جا بلند شد و رفت ، به جمعى از جوانان بنى اسرائيل رسيد ، جوانها به او گفتند : مادر يحيى ! به كجا مىروى ؟ گفت : پسرم يحيى را مىجويم ، در حضورش سخن از آتش دوزخ رفته است و او سردرگم معلوم نيست كجا رفته است ! پس مادر يحيى با جوانها به راه افتاد ، به چوپانى رسيدند كه گوسفندان را مىچراند ، به او گفت : اى چوپان ! آيا
رساله لقاء الله ( به ضميميه رساله لقاء الله امام خمينى ، رساله لقاءالله فيض كاشانى ، نامه عرفانى مؤلف به علامه كمپانى ) ( فارسى ) — صفحة 156
مساهمون: ميرزا جواد آغا الملكي التبريزي
ص١٥٦