جوانى را با چنين و چنان نشانهها و اوصاف ديدهاى ؟ گفت : شايد شما يحيى بن زكريّا را مىجوييد ؟ گفت : آرى ، او پسر من است كه در نزد او سخن از آتش دوزخ شده و او پريشان و سراسيمه گشته است . چوپان گفت :
من از او هماكنون در راه گردنهاى جدا شدم ، درحالىكه پاهايش ميان آب و چشمهايش به طرف آسمان دوخته بود و مىگفت : به عزّتت سوگند ، اى مولاى من كه من هرگز آب سرد نخواهم نوشيد تا جايگاهم را در پيشگاه تو مشاهده نمايم ! » ]
و أقبلت أمّه ، فلمّا رأته أمّ يحيى دنت منه ، فأخذت برأسه فوضعته بين ثدييها و هى تناشده باللّه أن ينطلق معها إلى المنزل فانطلق معها حتّى أتى المنزل ، فقالت له أمّ يحيى : هل لك أن تخلع مدرعة الشّعر و تلبس مدرعة الصّوف ، فإنّه ألين ؟ ففعل و طبخ له عدس ، فأكل و استوفى و نام ، فذهب به النّوم فلم يقم لصلاته ، فنودي في منامه : يا يحيى بن زكريّا ، أردت دارا خيرا من داري و جوارا خيرا من جواري ! فاستيقظ فقام فقال : يا ربّ اقلني عثرتي ، إلهي فو عزّتك لا أستظلّ بظلّ سوى بيت المقدس و قال لأمّه : ناوليني مدرعة الشّعر ، فقد علمت أنّكما ستورداني المهالك .
[ « پس مادر يحيى به سراغ فرزندش رفت و او را چنان ديد كه آن چوپان گفته بود و وقتى چشمش به فرزند افتاد به سويش شتافت و سرش را در آغوش گرفت و به سينه چسبانيد درحالىكه او را به خدا قسم مىداد تا با وى به خانه برگردد . يحيى با مادرش بازگشت تا به منزل رسيدند ، مادر
رساله لقاء الله ( به ضميميه رساله لقاء الله امام خمينى ، رساله لقاءالله فيض كاشانى ، نامه عرفانى مؤلف به علامه كمپانى ) ( فارسى ) — صفحة 157
مساهمون: ميرزا جواد آغا الملكي التبريزي
ص١٥٧