در ذكر قصص خائفان
قصّهء اوّل
شيخ كلينى به سند معتبر از حضرت علىّ بن الحسين عليه السّلام روايت كرده است كه :
شخصى با اهلش در كشتى سوار شدند و كشتى ايشان شكست و جميع اهل آن كشتى غرق شدند ، مگر زن آن مرد كه بر تختهاى بند شد و به جزيرهاى از جزائر بحر افتاد ، و در آن جزيره مرد راهزن فاسقى كه از هيچ فسقى نمىگذشت چون نظرش بر آن زن افتاد گفت : تو از انسى يا از جنّ ؟ !
گفت : از انسم .
پس ديگر با آن زن سخن نگفت و بر او چسبيد و به هيئت مجامعت درآمد ، چون متوجّه آن عمل قبيح شد ديد كه آن زن اضطراب مىكند و مىلرزد . پرسيد كه چرا اضطراب مىكنى ؟ !
اشاره به آسمان كرد كه از خداوند خود مىترسم .
پرسيد كه : هرگز مثل اين كار كردهاى ؟
گفت : نه ، به عزّت خدا سوگند كه هرگز زنا ندادهام .
گفت : تو هرگز چنين كارى نكردهاى چنين از خدا مىترسى و حال آنكه به اختيار تو نيست و تو را به جبر بر اين كار داشتهام ، پس من اولايم به ترسيدن و سزاوارترم به خائف بودن .