راهى ، بپذير كه جز دوستى توام نيست پناهى .
الهى ! مىلرزم ، از بيم آنكه به جوى نيرزم .
الهى ! اكنون چون بر من است تاوان ، آفتاب صدق و صفت بر من تابان ، كه به شر از شرك رستن نتوان ، و به نجاست نجاست شستن نتوان .
الهى ! نه ظالمى ، كه گويم زنهار ، و نه مرا بر تو حقى ، كه گويم بيار ، همچنين مىدار ، اى كريم و اى ستّار !
الهى ! تو غيب بودى و من عيب بودم ، تو از غيب جدا شدى و من از عيب جدا شدم .
الهى ! مىپنداشتم كه ترا شناختم ، اكنون آن پنداشت و شناخت را در آب انداختم .
الهى ! در ملكوت تو كمتر از مويم ، اين بيهوده تا كى گويم ؟
الهى ! نه نيستم نه هستم ، نه بريدم نه پيوستم ، نه به خود ميان بستم ، لطيفهاى بود ، از آن مستم ، اكنون زير سنگ است دستم .
از صولت عيان بود آنچه حلّاج را بر سر زبان بود .
الهى ! همه شاديها بىياد تو غرور است ، و همه غمها با ياد تو سرور است .
الهى ! بنياد توحيد ما خراب مكن ، و باغ اميدها ما بىآب مكن .
مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى — صفحة 23
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٢٣