الهى ! اگر چه بهشت چون چشم و چراغ است ، بىديدار تو درد و داغ است .
دوزخ بيگانه را بنه گاه است و آشنا را گذرگاه است ، بهشت مزدور را بنه گاه است و عارفان را نظرگاه .
الهى ! من به حور و قصور كى نازم ؟ اگر نفسى با تو پردازم ، از آن هزار بهشت پر سازم .
الهى ! اگر عبد الله را بخواهى گداخت ، دوزخى ديگر بايد آلايش او را ، و اگر بخواهى نواخت بهشتى ديگر بايد آسايش او را .
از عارفان در جهان نشان نيست ، و آن زبان كه از عارفان نشان دهد ، در هيچ دهان نيست ، چون نشان دهى از چيزى كه در جهان نيست ؟
يكى تشنه آب آب مىجويد ، و يكى در آب قصه آب مىگويد ، اگر اين تشنه در دريا بار كند ، زندگانى به دريا دهد ، و اگر آن تشنه فرا آب رسد ، زندگانى فرا آب دهد ، و اين هر دو در طلب زندگانى هلاك ، اين سخن را نداند مگر صاحب دل پاك .
الهى ! زبانم در سر ذكر شد ، ذكر در سر مذكور ، دل در سر مهر شد ، مهر در سر نور ، جان در سر عيان شد ، عيان از بيان دور .
پيداست كه نازيدن مزدور به چيست ، و نازيدن عارف به كيست ، از صوفى چه گويم كه نه از
مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى — صفحة 21
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٢١