آدم زاده است و نه آدمى است .
زاهد مزدور به بهشت مىنازد و عارف به دوست ، از صوفى چه گويم كه صوفى خود اوست .
الهى ! آنچه بر سر ما آمد ، بر سر كس نيايد ، ديدهاى كه به نظاره تو آيد هرگز باز پس نيايد .
اصل وصال دل است ، و باقى زحمت آب و گل است .
دل رفته و دوست يافته ، پادشاهى است ، بىدل و دوست زيستن گمراهى است .
الهى ! نظر خود بر ما مدام كن ، و ما را برداشته خود نام كن ، و به وقت رفتن بر جان ما سلام كن .
الهى ! اگر از نعمتت گويم ، حرز گردن است ، و اگر نگويم ، طوق آن در گردن است .
الهى ! مىدانى كه ناتوانم ، پس از بلاها برهانم .
الهى ! نيستى همه را مصيبت است ، و مرا غنيمت است .
الهى ! قصه بدين درازى ، من دريافتم به بازى بازى .
الهى ! تا دى بشناختم ، از غم فردا بگداختم .
الهى بر آن روز مىخندم كه يافته مىجستم ، دست و دل از دانش بشستم ، به نابينايى مىنگريستم ، به مردگى مىزيستم .
الهى ! ناديده و ناجسته حاصل ، اى جان و دل را زندگانى و منزل ، از پيش خطر و از پس نيست
مناجات نامه خواجه عبد الله انصارى — صفحة 22
مساهمون: عبد الله الأنصاري الهروي ( خواجه عبد الله الأنصاري )
ص٢٢