دمى از سرخوشى در عالم ناز * شده چون شاطران گردنافراز
گهى از روسياهى رو به ديوار * گهى از سرخرويى بر سر دار
گهى اندر سماع از شوق جانان * شده بىپا و سر چون چرخ گردان
به هر نغمه كه از مطرب شنيده * به دو وجدى از آن عالم رسيده
سماع جان نه آخر صوت و حرف است * كه در هر پردهيى سرّى شگرف است
ز سر بيرون كشيده دلق ده تو * مجرد گشته از هر رنگ و هر بو
فروشسته بدان صاف مروّق * همه رنگ سياه و سبز و ازرق
يكى پيمانه خورده از مى صاف * شده زان صوفى صافى ز اوصاف
به جان خاك مزابل پاك رفته * ز هرچ آن ديده از صد يك نگفته
گرفته دامن رندان خمّار * ز شيخى و مريدى گشته بىزار
چه شيخى و مريدى اين چه قيدست * چه جاى زهد و تقوى اين چه شيدست
اگر روى تو باشد بركه و مه * بت و زنّار و ترسايى ترا به