حضرت من كه پروردگار عالميانم ، « 1 » دوستتر از توكل و رضا نيست ؛ زيرا سند « 2 » قسمت ، از عين حكمت خيزد و كار خود با دوست « 3 » گذاشتن ، علامت معرفت بود ؛ و شرط حقيقت ايمان ، درست كردن نسق « 4 » توكل است ؛ چنان كه « 5 » مولى سبحانه و تعالى « 6 » مىفرمايد :
« وَ عَلَى اللَّهِ فَتَوَكَّلُوا إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ »
و مشايخ - قدس الله ارواحهم - در توكل ، سخن بسيار گفتهاند .
معنى نزديكتر آن است كه سرّ دوستى ، دو چيز است : فرمان دوست را كمر بستن و كار خود به دوست در بستن و به دو بازگشتن . « 7 » و وكيل اسمى است « 8 » از اسماء حسنى « 9 » . حق مهم متوكلانرا « 10 » وكيل است و رزق بندگان را كفيل « 11 » .
اما توكل ، شجرهء مبارك است « 12 » ، بيخ او يقين است و تنهء او تسليم است و شاخ او پسند قسمت است و شكوفهء او رضا « 13 » و غصن او شكر و ثمرهء او تفويض است . آبخور او جويبار محبّت ؛ پرورش « 14 » او در زمين معرفت ؛ سايهء او در « 15 » سرمايهء سلوت .
نظم « 16 »
باش آزادمرد در « 17 » اسباب * در جهان همچو كاسه بر سر آب
فارغ از بهرههاى جسمانى * يافته تحفههاى روحانى
كار بگذاشته به حضرت يار * شاكر از حق به اندك و بسيار
هامش
( 1 ) . پروردگار عالميانم « ندارد » .
( 2 ) . پسند .
( 3 ) . به دوست .
( 4 ) . سبق .
( 5 ) . چنانچه .
( 6 ) . حق سبحانه و تعالى فرمود .
( 7 ) . باز گذاشتن .
( 8 ) . اسميست .
( 9 ) . حسنى حق سبحانه .
( 10 ) . كه اوههم متوكلان را .
( 11 ) . كافى و كفيل است .
( 12 ) . مباركهاى است كه .
( 13 ) . و برگ او صبر .
( 14 ) . و پرورش .
( 15 ) . ( در ) ندارد .
( 16 ) . مثنوى .
( 17 ) . از .