14 . طرارى از كتف يعقوب قارى . . . ( ص 106 )
« از احوال يعقوب قارى ، چيزى بدست نيامد . »
حكايت مذكور ، در پند پيران ، ص 78 ، به نام ابو بكر كتّانى آمده است .
حكايت : ابو بكر كتّانى ، مردى بزرگ بوده است و از پيران طايفه بوده است . روزى در محراب ايستاده بود ؛ نماز مىكرد و ردا بر دوش افكنده . طرارى از در مسجد درآمد و ردا از گردن وى برگرفت و به بازار برد و به دلال داد تا بفروشد . چون به دلال داد ، دست طرار خشك شد و همچنان دراز بماند به قدرت خداى عزّ و جل .
مردمان به تعجّب بماندند و گفتند : ترا چه بوده است ؟ او قصّه باز گفت . گفتند : باز جاى برو ؛ عذرى بخواه و شفاعتى بكن ، تا دعا كند . اين مرد بيامد ؛ و خواجه ابوبكر هنوز در نماز بود . ردا بر گردن وى افكند و خود دور بنشست . چون از نماز فارغ شد ، پيش وى آمد و در پاى وى افتاد و گفت : اى شيخ ! بد كردم . الله الله ! مرا بحل كن . گفت :
چه كردى ؟ قصّه بگفت و گفت : از غايت عجز و درماندگى ، اين كار كردم . شيخ گفت : به عزّت خداى كه جز وى خداى نيست ؛ كه خبر نه از بردن دارم نه از آوردن .
پس سر بر كرد و گفت : بار خدايا ! برد و باز آورد . دستش به وى بازده در وقت ، دست وى درست شد .
( رك . به بستان العارفين ، ص 521 )
15 . از حاتم اصم - رحمة الّه عليه - پرسيدم از صفت نماز وى ( ص 106 )
عصام بن يوسف ( تذكرة الاولياء قزوينى ، ج 1 ، ص 223 )
و يكى از مشايخ حاتم را پرسيد كه نماز چگونه كنى ؟ گفت : چون وقت درآيد ، وضوى ظاهر كنم و وضوى باطن كنم . گفت : ظاهر را به آب پاك كنم و باطن را به توبه ؛ و آنگاه به مسجد درآيم و مسجد حرام را مشاهده كنم و مقام ابراهيم را در ميان دو ابروى خود بنهم ؛ و بهشت را بر راست خود و دوزخ بر چپ خود و صراط زير قدم خود دارم و ملك الموت را پس پشت خود انگارم و دل را به خداى سپارم .
آنگاه تكبير بگويم با تعظيم و قيامى به حرمت و قرائتى با هيبت و سجودى با تضرع و ركوعى با تواضع و جلوسى به حلم و سلامى به شكر بگويم . نماز اين چنين بود .