دعنى دعنى . « 1 » دست از وى بازداشتم و بازگشتم . و اين حكايت بكرد ، مرا دليل صحت شد بر واقعه شيخ مجد الدين بغدادى . و اين مولانا جمال الدين عزيز مردى بود و او را تصانيف مشهورى در علوم بسيار است . و ميان او و امام غزالى دو واسطه بيش نبوده است . و بعد از آن حكايت صوفيه درافتاد . فرمود كه : به نزديك من هيچ قوم « 2 » دشمنتر از جهله صوفيه نيستند . چه هر قوم كه در عالمند سخن در چيزى گفتهاند . چون حكما در اصل عالم و آفرينش آن سخن گفتند و منجمان در افلاك و خواص كواكب و فقها در چگونگى معيشت مسلمانان بر وفق شرع و اين هر كدام كه غلط گفته پيداست كه چند باشد . حكما اگر در اصل آفرينش غلط كنند دروغى گفته باشند در ممكنات و اگر منجم غلط كند در كواكب جاهل باشد و اگر فقيه غلط كند بيش از آن نباشد كه حلالى را حرام گويد به جهل . يا مفتى فتوى كژ دهد كه خونى به سخن او ريخته شود . و اين جهله صوفيه هستند كه اگر بزرگى در حالت سكر سخنى گفته يا به معنى ديگر لفظى رانده و بعد از آن استغفار كرده آن لفظ متمسك خود ساختهاند . و شيطان القا مىكند تا بر آن سخنها مىافزايند و معانى آن را معلوم ناكرده منتشر مىگردانند و همهء مقصود ايشان آنست كه دعوى خدائى كنند .
چه مردمان را كه رئيسى ده هوس مىكند اگر جاهلى تواند گفت كه من خدايم و مردى نباشد كه او را منع آن كند . هر آينه بگويد كه آن بدبخت گفته كه : مصطفى صلى اللّه عليه و سلم در آخر كار بشر نبود .
مقصود آنست كه ثابت كند كه من نيز از بشريت بيرون رفتهام . و اينكه گفت : در كار احتراز آن كرده كه كسى بر وى حجت نگيرد كه گويد حق تعالى فرموده است
« قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ » .
تا بگويد كه آن در اول بوده و آن جاهل را اين آيت ياد نيامده كه در آخر كار نازل شده است
هامش
( 1 ) . در نسخه ( وعنى وعنى ) .
( 2 ) . در نسخه ( قوم به نزديك دشمنتر ) .