رباعى
گر راندن معشوق به مو كاستن است * چه جاى به غم نشستن و خاستن « 1 » است
وقت طرب و نشاط و مى خواستن است * كاراستن سرو به پيراستن است
چون سلطان بشنيد فرمود كه : در اندرون آى و همين بيت بگوى .
دررفت و بگفت . در سلطان فرحى پيدا آمد و اياز را طلب كرد . چون در وى نظر كرد حسن تمام مشاهده كرد و خرم گشت و بيرون آمد و خلايق را بار داد .
ديگر حكايت ابو على سينا برآمد . فرمود كه شيخ مجد الدين بغدادى قدس اللّه روحه فرمود كه در واقعه از حضرت رسالت پناه صلى اللّه عليه و سلم پرسيدم كه « ما تقول فى حق ابن سينا قال عليه الصلاة و السلام هو رجل أراد أن يصلى الى اللّه تعالى بلا واسطتى فحجته بيدى هكذا فسّقط فى النار » من اين حكايت را پيش استاد خود مولانا جلال الدين حلبى مىگفتم . او گفت عجب ، و بعد از آن حكايت كرد ، از ابتداء خود كه لشكر هلاكو خان او را از حلب اسير آورده بودند . گفت چون به بغداد آوردند . من از آنكس كه مرا داشت بگريختم و لشكر از بغداد برفت . و در آن وقت حاكم بغداد علاء الدين صاحب ديوان بود . و آن امير كسى به بغداد فرستاد مرا طلب داشتند ، ناگاه مرا بگرفتند و آن شب در زندانم كردند . نيم شب يكى درآمد و شمعى در دست و مرا گفت بيرون آى ! بيرون آمدم و با ايشان مىرفتم تا به خانهء علاء الدين صاحب ديوان چون درآمدم ، برپاىخاست و
هامش
( 1 ) . در نسخه ، ( خواستن ) .