دارى به من فرست تا زر خالص ساخته براى تو مىفرستم ، مقصود آنكه بار آخر به خدمت شيخ عمار به آبرو مدتى آنجا بود ، چون سلوك تمام كرد او را امر كرد كه به خوارزم رود و او مىگفت آنجا مردمان عجباند و اين طريق را منكرند ، و مشاهده را در قيامت نيز منكرند . گفت : برو و باك مدار ، بعد از آن بيامد به خوارزم و اين طريق را منتشر گردانيد و مريدان بسيار بر وى جمع آمدند و به ارشاد مشغول شد و در آن وقت شيخ على لالا در تركستان بود ، در خانقاه شيخ احمد يسوى ، روزى يكى از خوارزم آمده بود پيش شيخ احمد و شيخ على لالا در خدمت بود و مىشنيد كه شيخ از وى مىپرسيد كه در خوارزم هيچ درويشى هست و مردمان به چه مشغولند ؟ آن شخص گفت : اين زمان جوانى آمده است و به ارشاد خلق مشغول شده و جماعتى بر وى جمع شدهاند ، پرسيد كه چه نام دارد ؟ گفت :
شيخ نجم الدين كبرى ، چو شيخ على لالا اين نام بشنيد از خلوت بيرون جست و ميان به سفر دربست . شيخ احمد يسوى گفت كه چه بوده است ؟ گفت : سفر مىكنم فرمود كه : صبر كن تا زمستان بگذرد ، گفت : نتوانم ، و بيامد به خدمت شيخ نجم الدين و به سلوك مشغول شد . بعد از آن به چندگاه شيخ مجد الدين بيامد و مريد شد ، و مردى بس لطيف بود و از نزديكان سلطان بود و آنكه مىگويند نامرد بوده است خلاف است ، مرد تمام بود ، اما صورت بس لطيف داشت و او را شيخ اول به خدمت متوضى مشغول كرده و شش ماه بدان مشغول بود ، مادر او بشنيد ، او طبيبه بود ، شيخ نيز طبيب بود . والدهء او كس فرستاد پيش شيخ كه فرزند مجد الدين مردى نازكست و اين كارى بس عجب است اگر شيخ بفرمايد من ده غلام ترك بفرستم تا خدمت متوضى كنند و او را به خدمت ديگر مشغول كند ، شيخ فرمود كه او را بگوئيد كه اين سخن از تو عجبتر است كه علم طب مىدانى اگر پسر
چهل مجلس ( فارسى ) — صفحة 189
مساهمون: علاء الدوله سمنانى
ص١٨٩