چون به ملك خوزستان رسيد در دزفول درآمد و آنجا رنجور شد و هيچكس او را مقامى نمىداد كه آنجا نزول كند و عاجز گشت ، از كسى پرسيد كه درين شهر هيچ مسلمانى نباشد كه مردم رنجور و غريب را جاى دهد تا من آنجا روم و روزى چند بياسايم ؟ آنكس گفت : اينجا خانقاهى هست و شيخى ، اگر آنجا روى ترا خدمت كند . گفتم : نام او چيست ؟ گفت : شيخ اسمعيل قصرى ، شيخ نجم الدين آنجا رفت و او را جاى دادند در صفهء ميانسراى ، مقابل صفهء درويشان و آنجا ساكن شد و رنجورى او درازا كشيد و مىگفت با اين همه از رنجورى چنان رنجى نمىرسد كه از آواز سماع ايشان ، كه من سماع را به غايت منكر بودم ، و قوت نقل مقام نداشتم . شبى سماع مىكردند و شيخ اسمعيل از گرمى به بالين من آمد و گفت : مىخواهى كه برخيزى ؟ گفتم : بلى .
دست من بگرفت و مرا به كنار گرفت و در ميان سماع برد و زمانى « 1 » نيك مرا بگردانيد ، و بر روى ديوار تكيه داد . من گفتم كه حال خواهم افتاد ، چون به خود بازآمدم خود را تندرست [ يافتم ] چنان كه هيچ بيمارى در خود نمىديدم ، و ارادت ثابت شد ، و روز ديگر به خدمت رفتم و دست ارادت گرفتم و به سلوك مشغول شدم و مدتى آنجا بودم ، چون مرا از احوال باطن خبر شد و علم وافر داشتم ، مرا در خاطر آمد شبى ، كه از علم باطن باخبرى ، و علم ظاهر تو از علم شيخ زيادت .
روز ديگر بامداد شيخ مرا طلب كرد و گفت : برخيز و سفر كن كه ترا بر عمار ياسر مىبايد رفت ، من دانستم كه شيخ بر آن خاطر من واقف شده ، اما هيچ نگفتم و برفتم به خدمت شيخ عمار ، و آنجا نيز مدتى سلوك كردم و آنجا نيز مرا همين به خاطر آمد و بامداد شيخ عمار فرمود كه نجم الدين ، برخيز ، و به مصر رو ، پيش شيخ روزبهان ، كه اين
هامش
( 1 ) . در نسخه ( زمان ) .