نسبت نقطههاى محيط دايره است به نقطهاى كه از آن پديد آمده است ، پس هر يك از آنها در هر دمى محاذى و برابر تو است و همان در دم دوم از زمان محاذات و هم سمتى بر تو گذر مىكند ، پس هر نسبت و يا حقيقتى از حقايق كون كه بدان الحاق مىشود و يا اين نقطه در مقام هم سمتى و محاذات از جانب تو و مرتبهات مىايستد ؛ نقطهء ديگرى كه پنداشته مىشود غير از اولى است پس از آن پديد مىآيد و همينطور ادامه دارد .
407 / 5 اگر گويى : وقتى محاذات هر نقطه در يك دم باشد و در دم دوم مىگذرد ، ثبات ؛ براى كامل مذكور - آن مقدار كه مشخص مىشود - امكان ندارد كه معنى جزئى باشد و يا در صورت جزئى ظاهر شود و هيچ ارتباطى به چيزى مشخص داشته و با آن ثابت باشد ، تمام اينها خلاف وجود است .
408 / 5 گوييم : اگر نبود كه هر چيزى در آن همه چيز هست ؛ يعنى با سريان كامل غايب در ذات حق در صور و عوالم و تمام مراتب و با احاطهاش به آنها ؛ توان بيان امر جزئى نبود ، چون جزئى شدن به واسطهء گذر بر يك حقيقت حاصل نمىشود ، بلكه به واسطهء ثبات و استوارى بر شمارى از حقايق است تا آنكه عين جزئى تعيّن يابد ؛ و نيز توان ثبات با امرى به صورتى مخصوص و يا ارتباط با چيزى معيّن نبود ، چون پيش از اين گذشت كه خصوصيّت و تعيّن اقتضاى اجتماع حقايق و ثبات آنها را دارند ، بلكه مركز بودن او ( انسان كامل ) و اجتماع نسبتهاى حقايق در آن ( مركزيت ) مانند اجتماع نسبتهاى نقطهء محيط است در مركز - به واسطه نسبتهايش - لذا صور اين نسبتها اجتماع يافتند و به او ( انسان كامل ) بيان جزئيت و ظهور صورت مخصوص و ارتباط با آن و با مرتبهاش حصول پيدا كرد ، اين به واسطهء شمول حكم آن ( صورت جزئى ) و عموم اثرش نسبت به كلّ است كه مقتضى تمكّن گرديد ، و تمكّن او همانگونه كه اگر شأنش اقتضاى گذر كردن و برگشتن باشد برمىگردد ، همينطور هر وقت كه خواست مىماند و هر وقت كه دوست داشت و خواست كوچ مىكند ، چنانكه گفتهاند :
هرچه كه تو در آنى زيباست * زيبايى آنچه پوشيدهاى مورد توجه نيست
409 / 5 بنابر اين هر يك از ماندن و كوچ كردن و ثبات و گذر كردن در مقام او و به