سير گاهى به واسطه نشآتى است كه در آنها تطوّر و شكل مىيابند ، خواه مربوط به عارفان به احكام آنها و به آنچه حق تعالى براى او و به او در عوالم از نشآت پديد مىآورد باشد و يا نباشد ، و گاه ديگر در نشآت است ؛ يعنى به واسطهء آنچه كه براى آنان در حال ارتباطشان به اين نشآت - ارتباطى بخشيده شده و يا به دست آورده - حاصل مىشود ، بنابراين سير اوّل به واسطهء انتقال از نشأهاى است به ديگرى ، و دومى به واسطهء انتقال يافتن در حالات پشت سر هم و متعاقب - در يك نشأه - مىباشد ، لذا سير اينان بر چهار بخش است : برخى آن را به واسطهء نارسايى استعدادش - بدون آنكه دايره را به تمام قطع كند - مىپيمايد ، خواه نصف دايره را رفته باشد و يا بعضى از آن را ، اين از پاداشش بازداشته نمىشود ، به سبب اتصال آخر عروج معنويش - كه در ظاهر آن توهم انحطاط و پستى مىرفت - به عروج تحليلى دوم ؛ به سبب تركيب نشأهء دوم از اين جهان و در اين جهان ، زيرا نشأهء برزخى نتيجهء احوال دنيوى است ؛ خواه شخص پديد آورنده صورت امر را بداند و يا آنكه نداند .
153 / 5 پس عارف محقق اگر حضور كامل نصيبش شد ؛ عالم به وطنهاى انتقال در احكام آنها و نشآت حاصل در آنها مىباشد ، و كسى كه نفسش را به بدنش ارتباط داد ؛ يعنى ارتباطى كه به سبب آن از رسيدن به كمالى كه انسان - از آن جهت كه انسان است - آمادگى و استعداد آن را دارد بازش داشت و از راه بخشش و به دست آوردن - در آنچه كه امكان كسب و به دست آوردن در آن هست - او را حاصل نشد ؛ در پائينترين مراتب پستى باقى مىماند و سيرش در آنچه كه برايش از گذشتن بر آنها مقدر شده مىباشد ؛ يعنى گذشتن از عوالم و مواطن و صفات - به حسب آنچه كه خداوند در اينها از خواص ( خاصيتها ) به امانت گذارده و نيز به حسب خواص نشآتش - و او در تمام اينها ( از عوالم و غيره ) نمىداند كه در چه انتقال پيدا مىكند و پايان امرش چيست ، بلكه كمال او در اين موطن دنيايى آن چيزى است كه در پايان كار نفسش بدان منتهى مىگردد ( يعنى مىميرد )
154 / 5 پس امر وجود دايره ؛ و سيرش دورى و گردشى است ، و اگر سلوك او تمامى يابد سير او دوره الهى ديگرى را پديد مىآورد كه آغازش از هنگام مشاهدهاش است مر اشيا را به خدا ؛ و معرفتش به وجود واحد حق - پس از شهود - و اين اولين درجات ولايت و
مصباح الأنس ( پيوند استدلال و شهود در كشف اسرار وجود صدرالدين قونوى ) ( فارسى ) — صفحة 704
مساهمون: محمد بن حمزة الفناري ( ابن الفناري )
ص٧٠٤