روش حق تعالى است از حيث تعلّقش به عالم و تعلّق عالم به او ، پس مادام كه انسان از مرتبهء قيود احكام كونى رها نشده ؛ ادراكش به حسب صفت جزئى كه حاكم بر او است مقيّد است و جز مقابل آن را ادراك نمىكند ، و چون از احكام قيود و كششهاى دو طرفهء جزئى آزاد شد و به اين مقام جمعى وسطى كه نقطهء هم سمتى كلى و مركز دايرهء بزرگ كه جامع تمام مراتب ؛ از معنوى و روحانى و مثالى و حسى است رسيد ؛ در مقام برابرى معنوى برزخيش در برابر دو مرتبه مىايستد و به ذات خودش مواجه و روياروى آن دو مىشود ؛ مانند حال نقطه ( وسط دايره ) كه با هر جزئى از اجزاى محيط ( مواجه و رويارويى ) دارد ، و قابل و پذيراى هر حقيقتى از حقايق الهى و كونى - به آنچه كه از آنها در او هست - مىشود ، چون نسخه و دستنويسى از همهء آنها است ، لذا به واسطهء هر يك از افراد نسخهء وجودش آنچه از حقايق را كه در دو مرتبه با آنها مقابله دارد ادراك مىكند ، و در نتيجه علم به حقايق اشياء و اصول و مبادى آنها برايش حاصل مىآيد ، يعنى به واسطهء ادراك آنها در مقام تجريد ( و غير مادى ) شان ، سپس آنها را از حيث جمله و جمعيّتشان - به واسطهء جمله و جمعيت خود - ادراك مىكند و هيچ كارى برايش اختلاف نمىآورد و هيچ حال و حكمى بر او شكسته نمىشود ، و اگر قيدهايى كه در آينده بيان خواهيم داشت نبود ، حكم اين شهود استمرار و دائمى داشت ، ولى جمعيت كمالى از اين باز مىدارد ، چون آن مقتضى فراگيرى است كه خود مستلزم ظهور به هر وصف و آميزش به هر حال و حكم مىباشد .
61 / 5 و از نتايج اين كشف كامل ؛ معرفت صاحبش است مر نهايت آنچه را كه هر انديشمندى به نيروى تفكر و انديشهاش ادراك مىكند و نيز معرفت علت خطا گرفتن بعض آنان از بعض ديگر مىباشد كه از كدام وجه درست بوده و از كدام وجه خطا كردهاند ، و معرفت مراتب ذائقان ( اهل كشف ) و مقلّدان و كسى كه بر آنان حكم دارد ؛ معرفت و مقاماتى كه عشق و قيدشان را لازم مىسازد ؛ و معرفت كسى كه شايستگى ترقى را دارد و كسى كه ندارد ، لذا عذر تمام خلايق را مىفهمد و خلايق او را انكار دارند و به مقام و منزلتش جاهلاند . اى برادران ! اين حال متمكّنان از اهل الله - در كشف تامّشان - است ، و نپنداريد كه اين غايت تمام است ، چون هيچ حادثهء بزرگى نيست جز آنكه بالاتر از آن حادثهاى است .
مصباح الأنس ( پيوند استدلال و شهود در كشف اسرار وجود صدرالدين قونوى ) ( فارسى ) — صفحة 673
مساهمون: محمد بن حمزة الفناري ( ابن الفناري )
ص٦٧٣