- به امور عقلى - به حسب آنچه كه در آن تفكر و انديشه مىكند برخى از اعضاى خود را به حركت درمىآورد ، چنانكه تجربه دلالت بر اين امر دارد ، از اينروى طرب و سرور نفس ؛ منتهى به دست زدن و رقصيدن و حركاتى متناسب مىگردد ، همينطور نفس فلك هم هنگامى كه از لذات قدسى منفعل شد ، بدنش هم منفعل شده و به حركات دورى و گردشى كه مناسب اشراقات نورى است مىپردازد ، چنانكه ادامهء حركت و گردش بدن صاحبان وجد بستگى به دوام با رقات و درخشش انوار الهى دارد كه بر نفوس آنان وارد مىشود ، همينطور مواجيد نفوس افلاك بستگى به دوام اشراقات نورى بر نفوس آنان دارد ، پس حركت دادنها زمينهساز اشراقات است و اشراقات موجب حركات ديگرى است و دورى ( و تسلسلى ) وجود ندارد ، و تمام آماده سازىهاى حركات و اشراقات به عشقى ثابت و پايدار و شوقى دائم و هميشگى و حركاتى پىدرپى و متوالى - مانند توالى انوار تابنده بر يك نظم - نگاه داشته شده است « 1 » .
661 / 4 براى اينكه فاعل حقيقى آن احدى است و تغيير و دگرگونگىاش محال ، و وسايط افعالشان به واسطهء غلبهء نوريتشان متشابه است ، و قابل بسيط است ، يعنى در او اختلاف قوا و طبايع - برعكس عناصر مركب - نيست « 2 » .
662 / 4 گويم : تحقيق در اين امر به زودى خواهد آمد و آن اينكه : حرارت در عنصرىها - مانند افلاك هفتگانهء سيّار - حركت را ايجاد مىكند و حركت حرارت را ، پس اقتضا كنندهء حركت قدسى اصلى حرارت تجلى حبّى است كه از تجلى كمالى ذاتى پديد آمده است ، براى اينكه تجلى حبّى منبع و كانون كمال اسمائى است كه اصل و آغاز آن حياتى است كه داراى حرارت مىباشد و اين مطلب پيش از اين گفته شد .
663 / 4 بنابراين درخواست و طلب ظهور اسمائى بر اساس حيات تجلى حرارت نورى است كه در هر مظهر قابلى - به حسب قابليتش مر آن حرارت را - سارى و جارى است « 2 » .
664 / 4 پس هرگاه كه تجليات اسمائى به واسطهء اشعات قدسى خود فزونى يافت ، به واسطهء حرارت آنها حركات و توجهات اسمائى و سپس روحانى و پس از آن مثالى ايجاد
هامش
( 1 ) - اينجا سخن صاحب حكمت اشراق و شارح آن پايان مىپذيرد . م
( 2 ) - اين دو پاراگراف در نسخهء خطى نبود و امكان دارد حاشيه باشد و با متن امتزاج يافته . م