است - اثرى در تعيّن روح كرسى و حركت و صورت آن در تمام آنچه كه دربردارد ، دارد .
قاعدهء دومين
649 / 4 قوهء تأثير به حسب كمال اثربخش است ؛ يعنى از جهت وجود و يا ذات و يا سبب وجوب و يا نوريّت و يا صفتى ازلى - بنابر اصطلاحات - بنابراين تأثيرات الهى و مقدورات او از هر جهتى بىپايان است و به واسطهء احاطه بر چيزى از آنها تسلّط و غلبه پيدا نمىتوان كرد ، اما تأثيرات عقولى كه عبارت از انوار قاهرهاند متناهىاند ، يعنى آن سوى آنها چيزى است كه از آنها كاملتر و تمامتر است ، و از جمله تأثيرات آنكه مانند نفوسشان در خور وسعشان نيست و نامتناهى است ، به معنى انقطاع آثار آنان ( عقول ) به كلى ، براى اينكه آنها را اين صلاحيت هست كه از آن آثارى نامتناهى حاصل مىشود ، يعنى به واسطهء اقامهء برهان بر دوام عقول و نفوس و افلاك چهارگانه ، به آنچه كه آن را از حركات گردشى و مدد و يارى زمانى لازم مىآيد ، چنانكه در اصول گفته شد : اثر وقتى كه بر غير مؤثر موقوف نباشد ؛ به دوام آن ادامه پيدا مىكند ، و چون موقوف بر شرطى باشد ؛ به حسب دوام شرط ادامه پيدا مىكند .
650 / 4 بنابراين عقل اول موقوف بر غير حق نيست ، چون در مقام عدم بودن تمام ماسواى حق - از وقت و غير وقت - غيرى وجود ندارد ، و هيچ برترى براى وجود ممكن در عدم محض نيست ، چون فاعل بدون قابل مقدمهء واحدى ( منطقى ) است كه نتيجه ندارد ، پس ممكن نيست كه دربارهء صاحب اختيار گفته شود كه فعل را در هر وقتى كه بخواهد اختيار مىكند ، و اگر به چيزى برترى دهد ؛ سخن را نقل در آن مىكنيم و تسلسل پيدا مىكند ، اما تسلسل دائم محال است ولى تسلسل حادث پىدرپى امكانپذير است ، و همينطور هر عقلى ؛ به واسطهء عدم موقوف بودن وجود عقول جز بر وجود عقل ، و همينطور نفس كل ، به واسطهء دوام عرش و كرسى ، چون حادث ناگزير از اين است كه وجودش موقوف بر حدوث چيزى از شروط وجودش باشد ؛ و گرنه ازلى خواهد بود ، پس ناگزير از داشتن هيئت و شكلى است كه دوام و پايدارى آن قابل تصور نمىباشد ، و هر هيئت و شكلى كه دوام و پايدارى آن قابل تصور