سبحان به تمام حقايق احاطه دارد ؛ خواه حقايق تماثل داشته باشند و يا تخالف ، وقتى تعيّن پيدا كردند اولين تعيّنشان در خودشان است ، يعنى بعضى نسبت به بعض ديگر امتياز پيدا مىكنند - نه فقط نسبت به حق تعالى - در اين حال نشأه و عالم روحانى پديد مىآيد ، پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود : روحها سپاهى گرد آورده شدهاند ، آنچه آشنا شود از آنها با هم ؛ يعنى تماثل و همانندى و يا تخالف و ضديت داشته و مناسبت يافتند ؛ دوستى گيرند ، و آنچه كه بيگانه شوند از هم ؛ يعنى تباين و جدايى داشته باشند ؛ دور شوند ، زيرا احديت جمعى كه مصحح و ملاك وجود است نتيجه مناسبت مركبات است ، پس با نبودن مناسبت و بودن مباينت و جدايى اين احديت حصول پيدا نمىكند ، در نتيجه وجود مركب هم حصول پيدا نمىكند .
636 / 3 چهارم اين كه : تجلى وجودى او كه همان تخليق ( ايجاد و پديد آوردن ) است سبب ظهور آثار حقيقى براى حقايق است ، و تدلّى و نزول اسمائى كه همان ترزيق ( روزى رسانيدن ) است سبب گردش بركات بر حقايق است ، و تمام اينها از حيث اسماء « الباسط » و « المبدئ » و امثال اين دو ؛ مانند خالق و بارئ و مصوّر ؛ دلالت بر انبساط و گسترش وجود و گردش كمالات او دارند ، اما بر طرف شدن حكم تدلّى و فرود آمدن او ؛ نتيجهاش پنهان شدن و نابود شدن موجودات است كه تمام اينها به واسطه دو اسم « القابض » كه به سوى خود مىكشد و « المعيد » كه به سوى او باز مىگردد و امثال اين دو است كه دلالت بر به هم آمدن و طلب منبع احدى او دارد .
637 / 3 پنجم اين كه : او به واسطهء عزت و بزرگيش و غنا و بىنيازى ذاتيش از تقييد و تنزل ؛ غفور است ، يعنى پوشندهء حقايق است به واسطهء استهلاك اعيان غير در احديتش ، و اين منبع صفات جلالى او است ، و اين كه دوست دارد كه شناخته شود تنزل كرده و نزديك شده و در آنچه كه خواسته و آنگونه كه خواسته ظاهر گشته ، هم چنان كه تحقيقش با اعتباراتش گذشت ، يعنى به واسطهء مشيت ذاتى و يا جمعى و يا مظهرى او ، و او ودود است به ودّ اصلى و ميل اوّلى آلى ؛ سپس به ميل جمعى و يا مظهرى ، و اين منبع صفات جمالى او است .
638 / 3 بدان كه مقصود در اينجا آنگونه كه شايسته تحقيق است تحقق نمىيابد ، مگر با اشارهاى كوتاه و مختصر به حقيقت محبت الهى و كونى وجودى و فراگيرى حكم الهى و اقسام آن .
مصباح الأنس ( پيوند استدلال و شهود در كشف اسرار وجود صدرالدين قونوى ) ( فارسى ) — صفحة 245
مساهمون: محمد بن حمزة الفناري ( ابن الفناري )
ص٢٤٥