( عماء ) را در تفسير در تعيّن اول اعتبار كرده ، زيرا نخستين مراتب تميّز و ظهور در درجات است ، هم چنان كه در مقام عروج و در تعيّن دوم - در مفتاح الغيب - آخر اعتبار كرده ، چون افتتاح مبدئيّت از آن است .
491 / 3 گوييم : عمائى كه در حديث نبوى آمده سرچشمه و منبع مظاهر وجود است ، يعنى اصل اعيان مظهرى ، و آنچه كه از آن پديد مىآيد يا به واسطه تفصيل يافتن مجمل آن و باز شدن بستهء آن است - اگر مراد بدان تعيّن اول باشد - و يا به واسطه حكايت تفصيل غيبى آن در وجود عينى ، به حسب مرتبهء روحانى و يا مثالى و يا جسمانى آن و يا غير اينها است - اگر مراد بدان تعين دوم باشد - و اين همان معنى بيان ما است كه گفتيم : به اعتبار اقتران و جفت شدنش ، يعنى سرچشمه و منبع بودنش مر مظاهر را به اعتبار اقتران وجود است به ماهيات ، اما از آن جهت كه خودش است ؛ بىنياز از سرچشمه بودن است ، بلكه سرچشمهاى براى تجليات وجودى گرديده ، چون آن ( عماء ) حضرت و مقام تجلى ذاتى او ؛ و منزل تعيّن نخستين وى و فرود آمدنش از غيب اطلاقى است ، پس آن اوّلين مراتب تجلى و تعيّن و تدلّى و فرود آمدن مجمل است در تعيّن اوّل ؛ و مفصّل علمى است در تعيّن دوم ، زيرا آن مقام ارتسام و معانى مىباشد ، لذا نسبت به غيب هويّت و حجاب عزّت انيّت مقام تنزل ربانى مىباشد ، چون جامع تمام وجوه آن از جهت جمع و تمييز است و روان كنندهء جود و بخشش ذاتى رحمانى ؛ به واسطهء روان گشتن وجود عام از آن - چه از جهت ذات و چه از جهت تعقل -
492 / 3 و در حديث به لفظ عماء آمده ، زيرا عماء در لغت به معنى ابر نازك است كه از بخار پديد مىآيد ، و در آن پس از آنكه بخار بوده تكاثف و غليظى اعتبار مىشود ، و از انواع آن نفس انسانى است كه از باطن برخاسته و متعيّن به تعيّن اجمالى است و صلاحيت آن را دارد كه محل ورود هر تعيّن تفصيلى - به اعتبار محلهاى قابل و يا مراتب جداى از هم - قرار گيرد و اين كه از آن حروف و كلمات پديد مىآيند ، و چون اعيان موجودات كلمات الهى و حروف او هستند و به واسطه نظر به اصل آنها در حديث لفظ عماء و نفس الرحمن آمده ؛ اين مرتبه به اعتبار برزخيّت و روان بودنش عماء ، و به اعتبار انبساطش به نام نفس رحمانى ناميده شده است ، هم چنان كه تجلىاى كه در آن است به اعتبار وجود صورى و ظهورش براى خود ؛
مصباح الأنس ( پيوند استدلال و شهود در كشف اسرار وجود صدرالدين قونوى ) ( فارسى ) — صفحة 202
مساهمون: محمد بن حمزة الفناري ( ابن الفناري )
ص٢٠٢