251 / 3 تأنيس و پيوند دادن اين مطلب سخن آنان است كه : حقيقت از آن جهت كه حقيقت است نه واحد است و نه كثير و نه هيچ يك از متقابلات ، يعنى حقيقت مطلق ناب . و حقيقت از آن جهت كه حقيقت است صدق نمىكند ، كه نه واحد باشد و نه كثير ، چون مقصود نفى اقتضا است نه اقتضاى نفى ، پس شأن حقيقت آن است كه با هر يك از آنها به شرطى ظاهر شود ، با اين كه از همگان - در هر حالت از آن جهت كه حقيقت است - منزه و دور است ، يعنى غير مقتضى است ، پس اگر هر يك از متقابلات به حقيقت مطلق و ناب نسبت داده شود صادق است ، چون آن صفتش است ؛ و آنچه دلالت بر قصور و نارسايى در برخى افراد دارد - مانند ناشنوايى و نابينايى - نقصان حقيقت انسان نمىباشد ؛ چون آن ( حقيقت ) به حسب برخى از افراد متصف به عدم آن قصور مىشود ، بلكه تحقيق آن است كه اين قاصر و نارسا اگر به كامل ديگرى منضم شود ؛ اقتضاى وصفى فوق كمال مىكند ؛ نه نقصان و نكوهش « 1 » ، زيرا به اعتبار اين كه هر منتهى شوندهاى آنچه كه محل ؛ آن را مىپذيرد وصف كمال و جمال است و تحت آن درمىآيد - در آمدن جمال در جلال - و عكس آن در آمدن كمال در آن دو است .
فصل اول تمهيد جملى در تصحيح « 2 » نسبتها و اضافاتى كه بين ذات و صفات است
مقدمه در نظم و ترتيب مسائل آن
252 / 3 و آن اين كه : چون ما تصديق به موضوعيت موضوع علممان را پيش از اين در مقدمات شروع بيان داشتيم و تصور آن باقى ماند ، چون آن همانگونه كه شناخته شده از
هامش
( 1 ) - حقيقت مقدس الهى با ظهور و تجليش در تمام آينههاى وجود در غيب و شهود ، از تمام تعينات مبرا ؛ و از همهء نارسائيها دور است ، با تمام اشياء است - نه به داخل شدن در آنها - و غير همهء اشياء است - نه به جدايى از آنها -
( 2 ) - يعنى مشخص و معين كردن . م