تحصيل حاصل است ، و يا در وجود مقيد اثر مىگذارد ؛ و اين را هم از جهت اطلاقش اقتضا نمىكند ، و يا آنكه در عدم اثر مىگذارد ؛ و اين ( عدم ) صلاحيت اثر پذيرى وجود را ندارد .
211 / 3 بنابر اين گوييم : پس ناگزير از انضمام و پيوستن امر پنهان ديگرى است ، يعنى قيد و اعتبار نسبى عدمى به وجود ، زيرا نسبت خود عدم است كه همان ؛ در تعين اثر پذير و خصوصيتش مؤثر است ، و اين در صورتى است كه ما امتياز مراتب و مظاهر را اعتبار كنيم « 1 » ، و يا آنكه اثر گذارى وجود متوقف بر آن ( امر پنهان ديگرى ) باشد - توقف مشروط بر شرط - چنان كه در نفحات تصريح بدان دارد . مانند نسبتهاى اسمائى متعين به حسب تعين قوابل و مراتب ، و اين ( يعنى قول به توقف و شرط بودن ) در صورتى است كه ما امر حقيقى را اعتبار كنيم نه نسبى را ، يعنى اثر گذار و مؤثر حقيقى حق متعال باشد و بقيه ؛ شرطها و زمينه سازها .
212 / 3 اگر گويى : هر يك از دو امر ( يعنى مؤثر بودن و شرطى بودن ) در اولين مخلوق - مانند قلم اعلا - تصور نمىگردد ؛ زيرا در آن جا ديگرى نيست كه بدان ضميمه شود .
213 / 3 گفته هم نمىشود كه تعيّن از جهت حقيقت قلم اعلا نسبتى اسمى است ، لذا وجود به واسطه انضمام اين نسبت در آن اثر مىگذارد .
214 / 3 چون گوييم : سخن را به تعيّن آن از غيب حق تعالى و اطلاقش باز مىگردانيم ، زيرا تعيين آن « 2 » اگر وجودى باشد ؛ از وجود هم همانند آن تعيّن مىپذيرد ؛ و اگر عدمى باشد ضد آن هم از وجود تعيّن مىپذيرد ، و مراد ما از اثر ؛ جز تعين نمىباشد ؟
215 / 3 گويم : سخن تمام در اين باره اين كه : چون تعينات علمى كه به نام حقايق ازلى ناميده شدهاند غير مجعولاند ، بنابر اين تعينات اسمائى كه به حسب آنها هستند نيز ازلى و غير مجعولاند و آثار ناميده نمىشوند .
216 / 3 سپس ( گوييم : ) حقايق به واسطه عدمى بودنشان در نفس خودشان متّصف به اثر بودن و جعل نگرديده و در وحدت حق متعال قدح و اشكالى وارد نمىآورد ؛ و به واسطهء وجود علمى آنها است كه ملاكهاى تعينات اسمائى درست مىشود و آنها اعتبارات نسبىاند
هامش
( 1 ) - يعنى اين امر ديگر در صورتى مؤثر است كه ما امتياز مراتب و مظاهر را از صاحب مراتب و مظاهر اعتبار كنيم و قائل به علت غير باشيم .
( 2 ) - يعنى تعيّن نسبت اسمى از جهت حقيقت قلم اعلا . م