مىكند ، خواه اين شرط يك شرط باشد ؛ هم چنان كه طبيعت هر عنصرى اقتضاى حركت به مركز را - به شرط بيرون آمدنش از مركز ؛ و اقتضاى سكون را به شرط بودنش در مركز - دارد ، زيرا چيزى از حركت و سكون جز به حسب شرط خود ادامه پيدا نمىكند . و يا آنكه شرط بيشتر از يك باشد ، زيرا جمعيت تركيبى مزاجى انسانى شرط خاصيت بخشيش مترتب بودن بر آن جمعيت است ، خواه آن شرط امر وجودى ثبوتى باشد و يا نسبت سلبى عدمى ، مانند مقابل قرار داشتن خورشيد براى پيدا شدن روشنى بر ديوار و خالى بودن فضا براى نفوذ جسم متحرك ، و يا آنكه هيئت و شكلى تعقلى باشد كه از اجتماع هر دو ( امر ثبوتى و نسبت سلبى عدمى ) در ذهن پديد آمده باشد ، مانند جمعيت تركيبى مذكور از عناصر ، و نسبت مخصوص بين آنها و بين قواى حيوانى و نسبتهاى آنها ، و يا آنكه حكمش موقت و متناهى است ، مانند نشأه و جهان دنيا و يا نشأهء برزخى و يا حشرى و يا دوزخى - البته براى برخى - و يا آنكه حكمش غير موقت و غير متناهى است ، مانند نشأهء جهان بهشتى و آنچه كه پس از آن است .
13 / 3 تأييد و يارى اين بيان آنكه : اگر دوام و بقاى آن به حسب دوام و ثبات شرط نباشد ؛ يا اين است كه بدون دوام آن دوام دارد و در نتيجه بدون آن موجود مىگردد - بنابر اين شرطى نمىباشد - و يا آنكه با دوام آن دوام و بقا نمىدارد ، و فرض اين بود كه اقتضاى پس از مقتضى جز بر آن توقف ندارد ، لذا اشكال بخش پيشين ؛ يعنى انتفاى لازم با بقاى ملزومش لازم مىآيد .
14 / 3 اگر گويى : شئى از آن جهت كه خودش خودش است اگر اقتضاى امرى - مانند ظهور معينى - را بكند ؛ به ذات خويش محتاج بدان است ، زيرا بدون آن پديد نخواهد آمد ، و اگر اقتضا نكند به ذات خود بىنياز است و مطلقا با آن يك جا جمع نمىآيد ، زيرا آنچه ذاتى است زايل شونده نيست .
15 / 3 گويم : اين نكتهاى است كه شيخ الرئيس ابن سينا در كتاب اشارات - در جايز بودن ثبوت هيولى از عنصريات به فلكيات - بيان داشته و در هر يك از دو قسمتش اشكال است .
16 / 3 اما در اول : زيرا اقتضا مقتضى احتياج نمىباشد ، و گرنه هر علت موجبى بايد محتاج معلول خود باشد و هر موصوف ملزومى محتاج به صفت لازم خود باشد و در آن صورت دور لازم مىآيد .
مصباح الأنس ( پيوند استدلال و شهود در كشف اسرار وجود صدرالدين قونوى ) ( فارسى ) — صفحة 68
مساهمون: محمد بن حمزة الفناري ( ابن الفناري )
ص٦٨