را يارى ، و سوم به واسطهء فناى از شهود اين فنا او را تلافى خواهد كرد ، و اين در مقام ظهور هر يك از دو اسم « الظاهر » و « الباطن » با تمام كمالاتشان به عين تعيّن دوم « 1 » و برزخيت دوم است ؛ كه برزخيت - به واسطهء امتزاج و فعل و انفعال بين آن دو و بين احكام آن دو - بر آن دو حكم مىكند ؛ و در نتيجه حقيقت قلب جامع مسخر كه بين دو مقام است تولد مىيابد كه ( مظهر آن ) عين برزخيت دوم است ، لذا از مشرق اين قلب خورشيد تجلى جمعى ذاتى كمالى طلوع مىكند .
187 / 2 زيرا اين برزخيت دوم كه قلب اين كامل است ؛ صورت حقيقىاش عين مقام كمالى و ميزان آن است ، و اين نيز عين مرتبهء دوم از مراتب تمكين است ، بنابر اين هيچ اسمى و رسمى و اشارهاى باقى نمىماند كه به حقيقت امتياز و اضافه بر او اجازه دهد ، مگر اثرى پنهان از حكم يكى از كليات اصول - از اسماء « 2 » - در اين حال سالك سيار توانايى و تمكّن در بر كردن هر جامهاى را كه مىخواهد و در هر مظهرى كه اراده ( ظهور ) دارد ؛ و نيز توانايى معرفت معروف خويش را چه در صورت تجلى حقى و چه در صورت تجلى خلقى پيدا مىكند ، و اين همان مقام تلبيس است كه بالاترين مراتب تمكين مىباشد - يعنى تمكين در تلوين - .
188 / 2 سپس به حقيقت وجود جمعى تحقق و ثبوت مىيابد كه بدان مقصود و مطلوب را در هر چيزى - به سبب سريان در هر معدوم و موجودى - مىيابد ، پس از آن از تمام ملابس و مظاهر بيرون رفته و تنها با قلب غايب حاضر مشاهده و شهود مىكند ؛ و اين بالاترين مراتب تجريد است . بعد يگانهاى مىشود كه ذات هر موجودى را ( يا خود را ) از ميان برزخيت دوم مشاهده مىكند ؛ و اين بالاترين مقامات تفريد است و در اين مقام است كه تحقق به حقيقت جمع بين نفى تفرقه و اثبات آن پيدا مىكند و اين به واسطهء مشاهدهء مجمل در تفصيل آن ؛ و تفصيل در مجمل آن - در تمامى مراتب حقى و خلقى - مىباشد .
189 / 2 و به اين ( مقام ) بالاترين مراتب توحيد درست مىشود و حدوث در قدم مضمحل گرديده و عين در علم ، سپس براى اتمام دايرهء ( وجودى ) انجام به آغاز باز مىگردد
هامش
( 1 ) - تعيّن دوم مقام و احديت است ؛ چنان كه تعيّن اول مقام احديت است ، و چون قلب در اين مقام از حكومت برزخيت بر آن ، دو تولد يافت ؛ مقام بقاء را حائز مىگردد .
( 2 ) - يعنى از اسماء ذاتى كه مفاتيح غيباند .