افكندند . چون در اين مدت طرفدارانى يافت ، به دستور وزير خليفه بار ديگر به داوريش بردند و گفتند « انا الحق » گفته و ادعاى خدايى كرده است ؛ و با وجود دفاع حلاج كه مسلمان و مؤمن است ، پس از شكنجههاى بسيار از قبيل تازيانه زدن و بريدن دست و پا ، سرش را بريدند و تنش را سوختند و خاكسترش را به دجله فرو ريختند ( 309 ق ) و او اين مصايب را با خويشتندارى عجيبى تحمل كرد . ( از تعليقات دكتر غلامحسين يوسفى بر كتاب التصفيه )
ذو النون مصرى
ابو الفيض ثوبان بن ابراهيم ، زاهد و عارف مشهور . وى در مصر عليا متولد گرديد . پدرش از مردم نوبه بود و خود او مولى ( - بندهء آزاد شده ) به شمار مىآمد . ذو النون به مكه و دمشق سفر كرد . مخلوق بودن قرآن را قبول نداشت و به همين جهت معتزله با وى خصومت داشتند . در اواخر عمر ، از جانب يكى از فقهاى مالكى موسوم به عبد اللّه بن عبد الحكم ، به سبب تعليم عقايد خويش ، متهم به زندقه شد و در بغداد محبوس گرديد ؛ اما متوكل خليفه او را نزد خود خواست و سخنانش را بشنيد و آزادش كرد . ذو النون به مصر بازگشت و در سال 245 ق وفات يافت . تاريخ وفات او را 240 ، 244 ، 246 و 248 ق نيز ضبط كردهاند .
تعاليم و عقايد او را صوفيهء بعد از او ، خاصه حارث محاسبى ، تبيين و تقرير كردهاند . وى از قديمترين كسانى بود كه در باب مقامات و احوال سخن گفت . همچنين قول وى در باب معرفت و حب اهميت دارد . وى معرفت را عبارت از « شناخت اوصاف احديت » مىخواند و حب را عبارت مىدانست از اينكه انسان آنچه را خداوند دوست مىدارد ، دوست بدارد و آنچه را خداوند دشمن مىدارد وى نيز دشمن بدارد .
( از دايرة المعارف فارسى )