فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ
» اهل ايمان ميدانند كه خداوند حكيم على الاطلاق است و همه كارهاى او از روى حكمت است و ضرب امثال او مستند بغرض حكيمانه است كه عبارت از تفهيم حقايق و تقريب آنها بذهن افراد انسان و عبرت و تنبّه آنان است .
و در مثل بايد كمال مناسبت بين مثل و ممثل وجود داشته باشد ، و در امثله كه در لسان دانشمندان و ادباء است واقعيت مثل منظور نيست و مجرد فرض كافى است ولى امثله قرآنى در خارج هم واقعيت دارد چنانچه در گفتار ششم ص 45 و همچنين در ذيل آيه شريفه
مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ ناراً
متذكر شديم و چون امثال براى تفهم و عبرت و تنبّه است و مؤمنين اين مقصود را درك ميكنند موجب هدايت آنان ميگردد ، ولى كفار كه نظر بكوچكى و پستى امثال ميكنند و مقصود را درك نمينمايند حمل بر سفاهت نموده و ميگويند غرض از ذكر اين امثال چيست ؟ و اين سخن موجب مزيد كفر و ضلالت آنان ميگردد و از اين جهت ميفرمايد
يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً وَ يَهْدِي بِهِ كَثِيراً
يعنى ذكر امثال قرآن موجب هدايت مؤمنان و ضلالت كافران ميگردد ، و اينكه نسبت اضلال را به خود داده براى اينست كه كفار هنگام نزول اين امثال به قرآن استهزاء ميكنند و اين وسيله زيادتى كفر و ضلالت آنان ميگردد و كلام در معنى هدايت و ضلالت در ذيل آيه شريفه
اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ
و آيه شريفه
« هُدىً لِلْمُتَّقِينَ »
گذشت و حاصل مفاد آيه در مقام دفع دخل و ايرادى است كه منافقين و مشركين و اهل كتاب از يهود و نصارى نمودند كه قرآن داراى فصاحت و بلاغت نيست تا چه رسد معجزه باشد زيرا مشتمل بر امثال خسيسه و حقيره مانند عنكبوت و ذباب و كلب و حمار و نحو اينهاست و جواب اينست كه ذكر امثال براى تفهيم حقايق و تقريب معانى بلند بفكر و ذهن افراد است و اين مطلب در كلمات و كتب حكما و دانشمندان