چنان بدانم من جاى غلغليچگهش * كه او بمالش اول ز خود شود بيهوش
و در ادات الفضلاء غلمليچ « 1 » نيز آمده و شمس فخرى نيز فرمايد :
بيت « 2 »
ديدهء بدخواه ملكت دايما در گريه باد * تا كه بيشك طفلكان را خنده آرد غلمليچ « 1 »
و غلمچ و غلفچ نيز آمده در فرهنگ چنان كه قريع الدهر گويد :
[ بيت ]
مكن غلمچ مرا از بهر خنده * كه چشم از بهر تو در گريه دارم
غفچ
- [ بفتح غين و سكون فاء ] سندان را گويند [ 1 ] .
مع الدال
غرد
- [ به وزن زرد ] خانهء تابستانى باشد .
مثالش ابو شكور گويد :
بيت « 2 »
بسا جاى و كاشانه و خان و غرد « 3 » * بدان اندرون شادى و نوش خورد
غند
- [ بضم غين و سكون نون ] گرد و با هم آمده باشد [ 2 ] . مثالش حكيم عنصرى فرمايد :
بيت « 2 »
نقيبان ز ديدن بماندند كند * كه ايشان هميشه نباشند غند
مع الذال
غريد
- [ به وزن دريد ] يعنى دخترى كه چون به شوهر دهند ظاهر شود كه دختر نيست .
مثالش شمس فخرى گويد :
بيت
دختر ابكار من در مدح شاه * هست عذرا نيست بىشبهت غريد
تا ببيند يك نظر رخسارشان * روح قدسى جان ببر كند آوريد
و در ادات الفضلاء غربد آمده - بباى موحده - .
و ابو العباس نيز گويد :
[ بيت ]
نرم نرمك چو عروسى كه غريد « 4 » آمده بود * باز ز آن سوى برندش كه ازين سو باز آى
و در فرهنگ غرود « 5 » نيز آمده .
غرنبيد
- يعنى از گلو بانگ كرد [ 3 ] .
مثالش حكيم عنصرى فرمايد :
هامش
( 1 ) - « س » : غلغليج .
( 2 ) - « س » ندارد .
( 3 ) - در لغتنامهء اسدى :
بساخان كاشانه و خان غرد .
( 4 ) - « س » : خريد .
( 5 ) - « س » : عرود .
( 1 ) رجوع به غفج در صفحهء قبل شود .
( 2 ) در برهان معنى فراهم آوردن چيزى نيز هست .
( 3 ) در برهان معنى شور و غوغا كرد نيز دارد