تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 924

مساهمون:

ص٩٢٤
چنان بدانم من جاى غلغليچگهش * كه او بمالش اول ز خود شود بيهوش
و در ادات الفضلاء غلمليچ « 1 » نيز آمده و شمس فخرى نيز فرمايد : بيت « 2 »
ديدهء بدخواه ملكت دايما در گريه باد * تا كه بيشك طفلكان را خنده آرد غلمليچ « 1 »
و غلمچ و غلفچ نيز آمده در فرهنگ چنان كه قريع الدهر گويد : [ بيت ]
مكن غلمچ مرا از بهر خنده * كه چشم از بهر تو در گريه دارم

غفچ

- [ بفتح غين و سكون فاء ] سندان را گويند [ 1 ] .

مع الدال

غرد

- [ به وزن زرد ] خانهء تابستانى باشد . مثالش ابو شكور گويد : بيت « 2 »
بسا جاى و كاشانه و خان و غرد « 3 » * بدان اندرون شادى و نوش خورد

غند

- [ بضم غين و سكون نون ] گرد و با هم آمده باشد [ 2 ] . مثالش حكيم عنصرى فرمايد : بيت « 2 »
نقيبان ز ديدن بماندند كند * كه ايشان هميشه نباشند غند

مع الذال

غريد

- [ به وزن دريد ] يعنى دخترى كه چون به شوهر دهند ظاهر شود كه دختر نيست . مثالش شمس فخرى گويد : بيت
دختر ابكار من در مدح شاه * هست عذرا نيست بىشبهت غريد تا ببيند يك نظر رخسارشان * روح قدسى جان ببر كند آوريد
و در ادات الفضلاء غربد آمده - بباى موحده - . و ابو العباس نيز گويد : [ بيت ]
نرم نرمك چو عروسى كه غريد « 4 » آمده بود * باز ز آن سوى برندش كه ازين سو باز آى
و در فرهنگ غرود « 5 » نيز آمده .

غرنبيد

- يعنى از گلو بانگ كرد [ 3 ] . مثالش حكيم عنصرى فرمايد :
هامش
( 1 ) - « س » : غلغليج . ( 2 ) - « س » ندارد . ( 3 ) - در لغت‌نامهء اسدى : بساخان كاشانه و خان غرد . ( 4 ) - « س » : خريد . ( 5 ) - « س » : عرود .
( 1 ) رجوع به غفج در صفحهء قبل شود . ( 2 ) در برهان معنى فراهم آوردن چيزى نيز هست . ( 3 ) در برهان معنى شور و غوغا كرد نيز دارد
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى ) — صفحة 924 | محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )