وشتن
- [ بفتح واو و تاى قرشت و سكون شين معجمه ] يعنى جست و خيز كردن و در رقص و سماع آمدن . مثالش امير قاسم انوار :
بيت
يارم ز در درآمد وشتن كنيد وشتن * اين خانه را ز وشتن گلشن كنيد گلشن
« 1 » كذا فى الفرهنگ و گويند كه وشتن بمعنى خوشى باشد و چون رقص و سماع و وجد از آثار خوشى است به اين معانى اطلاق كردند « 2 » * .
وغستن
- [ بغين معجمه و سين مهمله ، به وزن شكستن ] يعنى ظاهر و آشكارا كردن .
واژگون
- همان وارون مرقوم « 1 » مثالش سراج الدين راجى گويد :
بيت
همه اوضاع گردون واژگونست * خرد را دل ازين انديشه خونست *
وردان
- [ به راء و دال مهملتين . به وزن كرمان ] آنچه از اندام مردم بيرون آيد كه به عربى ثؤلول گويند [ 1 ] .
مع الواو
وركو
- [ به وزن بدگو ] نام شهريست از خراسان كه بر بالاى سنگى واقعست و از اطراف آن سنگ چشمههاى آب روانست كذا فى المؤيد .
« 1 » بعضى گويند وركو همان وركوه است كه بعد از اين مىآيد و آن شهريست از توابع فارس كه ما بين شيراز و يزد واقعست و ابرقو گويند اما بخاطر را قم مىرسد كه چون در مؤيد بمعنى سابق مرقوم شده يحتمل كه در خراسان نيز شهر به اين نام باشد * [ 2 ] .
ويو
- [ بفتح واو و ضم ياى حطى ] بمعنى عروس باشد .
مع الهاء
والغونه و ولغونه
- [ هر دو به سكون لام و ضم
هامش
( 1 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 2 ) - « س » : كردن .
( 1 ) و جمع ورد بمعنى شاگرد و مريد هم هست ( برهان ) . و در معنى متن زگيل و گوچه ژخ و آژخ نيز مرادف آنند .
( 2 ) برهان گويد بكاف فارسى ورگو بمعنى برگو است امر به گفتن يعنى بگو .