آمده [ و ] بمعنى خانهاى باشد كه بعلف پوشيده باشند و بهندى چپر گويند [ 1 ] .
و شك
- [ به وزن خشك ] اشق باشد و شبج نيز گويند [ 2 ] .
وتك
- [ بفتح واو و سكون تاى قرشت ] نام مرغى باشد كه او را سلوى گويند به عربى [ 3 ] .
وزك
- [ به زاى تازى ] به وزن و معنى وزغ باشد كه به عربى ضفدع گويند [ 4 ] .
ورك
- [ به راى مهمله . به وزن فلك ] خارى است كه آتش آن بغايت تند باشد . مثال هر دو لغت را [ 5 ] سراج الدين راجى گويد :
شعر « 1 »
خصمت در آب ديده شده گرچه چون وزك * سوزد هميشه ز آتش رشك تو چون ورك
و لغت اول [ 6 ] را در فرهنگ بمعنى درختى كه آن را پده نيز گويند و به عربى غرب خوانند هم آورده .
ورشك
- [ بفتح واو و شين معجمه و سكون راى مهمله ] و « 2 » و شرك - هر دو كيسهء دارو باشد . كذا فى المؤيد .
وشمك
- [ به وزن پشمك « 3 » ] پا افزار چرمين باشد .
و يك
- يعنى اى نيكبخت و به عربى ويحك گويند . مثالش حكيم فردوسى گويد :
شعر « 4 »
سخن گفتن خوب و كردار نيك * نگردد كهن تا جهانست و يك
و هم او [ 7 ] فرمايد :
شعر « 4 »
اگر شاخ بد خيزد از بيخ نيك * تو با شاخ بد برمياغار و يك
اما شمس فخرى بمعنى واى « 5 » آورده و گفته :
شعر « 4 »
گر زى فلك شكايتى آورد كس ز شاه * پاسخ ز چرخ نشنود الا كه « 6 » و يك و يك
و صاحب تحفه « 7 » نيز بمعنى واى و دعاى بد كه ضد
هامش
( 1 ) - بجز « ن » : و به عربى .
( 2 ) - واو از « غ » و « ن » است .
( 3 ) - « س » : وشمك .
( 4 ) - « س » ندارد .
( 5 ) - كلمه از « ن » است .
( 6 ) - « س » : الاك .
( 7 ) - دو كلمه در « الف » بالاى سطر در حاشيه است .
( 1 ) وردوكه .
( 2 ) صمغ نباتيست مانند ترب كه بشيرازى آن را بدران گويند و معرب آن وشج است و به عربى اشق خوانند ( برهان ) .
( 3 ) ورتيج . ولچ . كرك . بلدرچين .
( 4 ) در برهان اين معنى نيست و وزغ را بمعنى درخت پده كه هرگز بار ندهد و به عربى غرب گويند آورده است .
( 5 ) يعنى : وزك و ورك را
( 6 ) يعنى : وزك را .
( 7 ) يعنى : فردوسى .