باشد « 1 » و بمعنى چشم نيز به نظر رسيده چنان كه « 2 » حكيم سوزنى گويد مؤيد اين معنى :
بيت
تو آن سرى كه شمارند خاك پاى ترا * سران و محتشمان توتياى نور نهور
و حكيم سنائى نيز فرمايد :
شعر « 3 »
از آن با بزرگان نيارم نشستن * كه ايشان چو هورند و من بد نهورم
و در فرهنگ بمعنى مطلق نگاه كردن نيز آمده * . [ 1 ] .
نشخوار
- [ بكسر نون و سكون شين معجمه و فتح خاء ] آنچه شتر از گلو بيرون آرد و بخايد و بار ديگر فروبرد و به عربى آن را جره گويند .
- بكسر جيم و فتح راى مهملهء مشدد - [ 2 ] . مثالش حكيم انورى گويد :
شعر « 3 »
اكنون ز بلاى بخل تو ده سالست * تا نشخور شير مىكند فرزندت
نزار
- [ بكسر نون ] بمعنى لاغر [ 3 ] مثالش مسعود سعد گويد :
بيت
تا بود مرغزار جاه تو سبز * امل خلق كى نزار شود
نر
- معروف [ 4 ] . مثالش مولوى معنوى :
شعر « 3 »
يك كنيزك نرخرى بر خود فكند * از وفور شهوت و دفع گزند
و بمعنى قضيب نيز آمده و نره و نرى نيز گويند .
مثال اين معنى هم او [ 5 ] گويد :
شعر « 3 »
يك كدوئى بود حيلت سازه « 4 » را * در نرش كردى بىاندازه را
هامش
( 1 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 2 ) - اصل : چنانچه .
( 3 ) - « س » ندارد .
( 4 ) - « س » : ساز .
( 1 ) معنى اخير در برهان نيست . بدنهور در شعر سنائى ظاهرا معنى بدمنظر دارد . ( حاشيهء برهان مصحح دكتر معين ) .
( 2 ) بمعنى نشخوار است و آن برآوردن گاو و گوسفند و شتر نيمخاييده علف و گياه و كاه و يونجه و نظاير آنست از معده و بار ديگر نرم ساييدن و فروبردن .
( 3 ) و گوشتى كه در آن چربى نباشد . ( برهان ) .
( 4 ) مقابل ماده .
( 5 ) يعنى : مولوى .