مىشود [ 1 ] . و آن فرد اعلاى « 1 » نوشادرست . مثالش سيف اسفرنگى :
شعر « 2 »
گر سرمه كشد روزى در ديده حسود تو * هر ذره از آن گردد نوشادر پيكانى
و قسم ادنى آنست كه در گلخن حمام و داش خشت بهم رسد [ 2 ] « 3 » و - باسقاط واو [ 3 ] - نيز آمده مثالش شيخ آذرى فرمايد :
بيت
مثل گوگرد و طلق و بوره زجاج * نمك و جيوه و نشادر و زاج *
نوبهار
- معروف [ 4 ] و در مؤيد بمعنى خانهء بزرگ آمده كه برامكه در بلخ ساخته بودند و بديبا بياراسته [ 5 ] . مثالش حكيم انورى فرمايد :
بيت
ساحتت آب قندهار ببرد * صفهات بيخ نوبهار بكند
نوشآذر
- آتشكدهاى باشد مغان را .
مثالش حكيم فردوسى فرمايد :
بيت
بدادار زردشت و دين بهى * به نوشآذر و آذر فرهى
و آن را آذرنوش نيز گويند و نيز نام پهلوانى باشد [ 6 ] .
نجار
- [ بجيم تازى به وزن بهار « 4 » ] غنجار باشد يعنى گلگونه كذا فى التحفه [ 7 ] .
نهور
- [ به هاء به وزن بلور ] بغضب نگريستن
هامش
( 1 ) - اصل : اعلى .
( 2 ) - « س » ندارد .
( 3 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 4 ) - كلمه در « الف » بالاى سطر در حاشيه است .
( 1 ) عبارت اخير در برهان چنين است و كاملتر مىنمايد : « و نيز كوهيست در نزديكى دمندان كه از توابع كرمانست و در آن كوه غارى است و از آن غار بخار برمىآيد و منجمد مىشود » .
( 2 ) برهان گويد اين را ارباب صنعت عقاب و نسر طاير و مشاطه گويند و عربان ملح بوتيه .
( 3 ) يعنى : نشادر .
( 4 ) يعنى آغاز فصل بهار كه نخستين فصل از فصول چهارگانهء سال باشد .
( 5 ) نوبهار در معنى اخير بمعنى معبد جديد و دير نوست و معبد بودايى بلخ بوده است . و برمكيان توليت آن را داشتهاند .
( 6 ) در برهان گويد : نوشآذر نيز آمده است . و گويد آتشكدهء دوم است از جملهء هفت آتشكدهء فارسيان .
( 7 ) غنجاره . غازه .