و بمعنى دوم هم او فرمايد [ 1 ] :
شعر
باز از آن خواجهزادهء بىبرگ * اينهمه لاف و لام و لامانى
لاى
- دردى آب و غيره را گويند .
مثالش خواجه آصفى گويد :
بيت
نريخت لاى مى و محتسب ز دير گذشت * رسيده بود بلايى ولى بخير گذشت
« 1 » و گل سياه ته حوض و جوى نيز باشد . مثال اين معنى سيف اسفرنگى گويد :
بيت « 2 »
موج تباشير زد بر لب نيلى افق * كوههء مه زير لاى همچو صدف شد نهان
* و در ادات الفضلاء بمعنى جامهايست ابريشمين و رنگين كه در چين بافند . مثالش اسفرنگى گويد :
شعر « 2 »
پيراهنى كه داشت زمانه ز لاى شب * آن را بچنگ حادثه گرگ سحر دريد
و بمعنى لاينده نيز آمده يعنى ناله كننده و هرزه گوينده و بمعنى « 3 » امر بلائيدن نيز آمده و مثال اين دو معنى را سراج راجى گويد « 4 » :
شعر « 2 »
چند باشى چون تبيره هرزه لاى * همچونى در پرده رو آهسته لاى
و ديگر بمعنى « 5 » هر تاى از جامه و قماش نيز آيد چنان كه « 6 » گويند يك لايى و دو لايى . مثال اين معنى شيخ سعدى گويد :
شعر « 2 »
كرا تيغ قهر اجل در قفاست * برهنه است اگر جوشنش چندلاست
و هر چينه از ديوار چينهدار را گويند و به اين دو معنى لايه نيز گويند - - و گذشت - - [ 2 ] .
لهى
- [ بكسر لام و هاء ] در فرهنگ بمعنى
هامش
( 1 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 2 ) - « س » ندارد .
( 3 ) - كلمه در « الف » بالاى سطر در حاشيه است .
( 4 ) - كلمه از « ك » است .
( 5 ) - كلمه از « ك » و « غ » است .
( 6 ) - « س » : چنانك .
( 1 ) يعنى : سنائى .
( 2 ) در برهان بمعنى درهء كوه يعنى فاصلهء ميان دو كوه نيز آمده است .