از يكديگر جدا داشته باشد لنگ گويند چون پاافزار و موزه و غيرهما [ 1 ] . مثال نيمهبار سراج الدين راجى گويد :
[ بيت ]
لنگى از بار اشتران عنبر * لنگ ديگر همه جواهر و زر
مثال تاى پاافزار شاعر گويد در هجو :
[ بيت ]
دارد نمدين دو جفت و لنگى * اما هر يك از آن برنگى *
و - بفتح - مشهور كه بتازى اعرج گويند [ 2 ] .
مثالش بستان .
بيت
فروكوفت بيچاره خر را به سنگ * خر از دست عاجز شد از پاى لنگ
و در فرهنگ بمعنى قضيب « 1 » نيز آورده [ 3 ]
و به اين بيت سوزنى ، تمسك نموده :
بيت
ربابش در برش چون كشتى نوح * برويش بركشيده خام خنگى « 2 »
بريشمها بر آن مانند رگها * به دستش زخمهاى مانند لنگى « 3 »
در اين معنى اندك تأملى مىرود . و بمعنى اقامت در منازل هنگام سفر نيز آمده * .
و - بضم - معروف [ 4 ] . مثالش شاعر گويد :
شعر « 4 »
احمد حافظ غلام على * از دروغم بتنگ مىآرد
گفته لنگى ببنده لطف كند * هر زمان عذر لنگ مىآرد
ليلنگ
- به وزن و معنى ليلنج مرقوم [ 5 ] .
هامش
( 1 ) - « س » : قضيت .
( 2 ) - اصل : حنكى . ( متن از لغتنامهء دهخداست ) .
( 3 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 4 ) - « س » ندارد .
( 1 ) لنگه .
( 2 ) يعنى آنكه نتواند بدرستى به راه رود و از پاى عاجز باشد .
( 3 ) و در برهان معنى ماندن قافله نيز دارد يك روز و دو روز در راهها ( به لنگ كردن و لنگى در لغتنامهء دهخدا مراجعه شود ) .
( 4 ) فوطه . لنگى . پارچهاى مربع مستطيل شكل كه در گرمابه پس از برآوردن لباس بر ميان بندند پوشش قسمت سفلاى بدن را .
( 5 ) ليلج . نيله . عصارهء نيل كه بدان چيزها رنگ كنند .