هرزه را گويند . مثالش مولوى معنوى :
شعر
بس كن اين لكلك و گفتار رها كن پس از اين * تا سخنها همه از جان مطهر گيرند
« 1 » و نيز نام مرغى مشهور كه منقار و گردن و پاى دراز دارد [ 1 ] . مثالش شاعر گويد در صفت بزرگى قضيب :
بيت
بر سر آن زنان چادردار * لكلكانند بر فراز منار *
و - بكسر لامين - چوبكى كه بر دوال آسيا بند كنند كه بگرديدن آسيا متحرك شود و دانه از آن در آسيا ريزد . مثالش هم او گويد [ 2 ] :
بيت
زان لكلك اى برادر گندم ز دول بجهد * در آسيا در افتد معنى زهى مبين
لالك
- [ بفتح لام دوم ] تاج خروس باشد [ 3 ] اما ازين بيت حكيم سنائى مطلق تاج مفهوم مىشود :
بيت
آخر ارچه عقل ما گم شد ولى از روى حس * سر ز لالك بازميدانيم و پا از لالكا
لكك
- [ بكسر لام و فتح كاف ] يعنى آلوى ترش [ 4 ] .
لوشناك
- [ بشين معجمه و نون . به وزن اوستاد ] آبى را گويند كه تيره و مكدر باشد .
مع الكاف الفارسى
لنگ
- [ بكسر لام ] ساق باشد [ 5 ] . مثالش حكيم فردوسى گويد :
شعر
يكى ماديان تيز بگذشت خنگ * برش چون بر شير و كوتاه لنگ
« 1 » و يك طرف بار و امثال آن كه دو طرف برابر
هامش
( 1 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 1 ) در برهان لگلگ نيز به اين معنى است و معرب آن لقلق .
( 2 ) يعنى : مولوى .
( 3 ) در برهان معنى كفش و پاىافزار ( لالكا ) نيز دارد .
( 4 ) عربيست ( حاشيهء برهان ) .
( 5 ) ساق نيست . از بيخ رانست تا سر انگشتان پا ( برهان ) و بتعبير بهتر هر يك از دو پا را لنگ گويند . و در برهان بمعنى كعب پا نيز آمده است .