شعر « 1 »
اى شوربخت مدبر مفلوك قلتبان * وى ترش روى ناخوش مكروه لوك لك
« 2 » و بمعنى چشم بزرگ بيرون جسته كه پلك « 3 » نيز گويند هم آمده . مثال اين معنى هم او [ 1 ] گويد :
بيت
چون ديدهء بزغ ز ميان دو گوش او * بيرون خزيده از سر شومت دو چشم لك *
لامك
- چهار ذرعى كه بالاى دستار بندند [ 2 ] .
سوزنى گويد :
بيت
پيچيده يكى لامك ميرانه بسر بر * بربسته يكى گزلك تركى بكمر بر
ليك
- [ به وزن نيك ] پيمانهايست كه بدان غله و جز آن پيمايند . كذا فى المؤيد . و مرخم ليكن نيز باشد [ 3 ] . مثالش شاعر گويد :
بيت
شاه دارو بود شراب ولى * زان چو بر حد اعتدال خورى
ليك با زهر همسرى دارد * تو بافراط اگر زلال خورى *
لاك
- همان لك - مضموم - كه بدان هر چيز رنگ كنند و سرخى زنان را از آن گيرند .
عنصرى گويد :
بيت
همى گفت و پيچيد بر خشك خاك « 4 » * ز خون دلش خاك همرنگ لاك
و بمعنى طغار و ظرف چوبين نيز آمده [ 4 ] . مثالش احمد اطعمه گويد :
شعر « 1 »
مالشم دادند در لاك فلك * شد مگس ران سر خوانم ملك
و در فرهنگ بمعنى چيزى ضايع و زبون نيز
هامش
( 1 ) - « س » ندارد .
( 2 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 3 ) - « س » : بلك .
( 4 ) - « س » : خام .
( 1 ) يعنى : پوربهاى جامى .
( 2 ) لامه . و در برهان بمعنى نام پدر نوح پيغمبر ( لامخ ) نيز هست .
( 3 ) و نيز بمعنى لك - خرچال - ليكك است .
( 4 ) لاوك .