و در فرهنگ بمعنى غشى نيز آمده كه بكافور مخلوط سازند و لهذا كافور مغشوش را « بالوس » گويند [ 1 ] .
لافيس
- [ بكسر فاء ] نام ديوى كه در نماز وسوسه كند . مثالش شيخ سعدى گويد :
شعر « 1 »
تو گفتى كه عفريت لافيس بود * بزشتى نمودار ابليس بود
« 2 » و بجاى - فاء قاف - [ 2 ] نيز به نظر رسيده . و گويند مخدوم زادهاى واسطهء ابليس باشد . اميد كه او بىپدر و پدر بىپسر باد . *
مع الشين
لوش
- [ بضم لام ] بمعنى كج دهان باشد [ 3 ] .
شمس فخرى گويد :
شعر « 1 »
يكى دو بيتند البته ديدهء احول * سخن كج آيد بيشك همى ز لهجهء لوش
و بمعنى گل سياه نيز آمده . شمس فخرى گويد :
بيت
چون قلم بست او ميان در هجو تو ليكن دهانش * چون دوات از گفتهاى خويشتن پر لوش باد
و در تحفه بمعنى پاره نيز آمده و در نسخهء وفائى مسطورست كه مخدوم « 3 » را در شير از لوش مىگويند و در فرهنگ نام حكيمى از روم كه لوشا نيز گويند آمده [ 4 ] .
لاش
- به زبان مرغزى غارت را گويند .
مثالش خاقانى فرمايد :
شعر « 1 »
خوان صبوحى به شيب مقرعه كن لاش * كابرش « 4 » صبح آتشين ستام برآمد
هامش
( 1 ) - « س » ندارد .
( 2 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 3 ) - بجز « الف » : مخدوم .
( 4 ) - « س » : كه برش .
( 1 ) در برهان معنى دهان كج و كج دهان ( لوش ) . و لجن و خلابى كه پاى از آن بدشوارى برآيد نيز دارد .
( 2 ) يعنى : لاقيس ( و اين ضبط صحيح است ) .
( 3 ) لوس .
( 4 ) در برهان معنى بى خبر و بيهوش نيز دارد و در معنى نام حكيم اشتقاق عاميانهايست از كلمهء تنگلوشا . رجوع به لغت تنگلوشا در برهان قاطع و حاشيهء مرقوم بر آن در چاپ مصحح دكتر معين شود .