و در فرهنگ بمعنى غنچه آورده .
غوشه
- [ به وزن توشه ] در نسخهء وفائى گياهى باشد كه آن را خورند و دست نيز به آن شويند و در نسخهء ميرزا و مؤيد الفضلاء غوشنه آمده - بضم غين و سكون شين معجمه و فتح نون - و اين اصحست و در فرهنگ غرشنه نيز آمده - براى مهمله و نون .
به وزن گرسنه - . مثال غوشنه يوسف عروضى « 1 » گويد :
بيت
آن روى او نگر چو يك آغوش موى خشك * و آن موى او نگر چو يك آغوش غوشنه
و « 2 » در فرهنگ گويد آن گياهى است كه در هنگام ترى نان « 3 » خورش كنند و چون بخشكد دست به آن شويند و آن نوعى از كما باشد و زنان در حلوا آن را بپزند و به جهت فربهى بخورند * [ 1 ] .
غيبه
- در نسخهء وفائى تيردان باشد و در نسخهء ميرزا مسطورست كه غيبه - بفتح - دوايرى باشد كه بر سپر بود و آن چوبهاست كه ابريشم و غيره بر آن تافته باشند و پيچيده اما از كلام استادان بمعنى پارههاى فولاد يا آهن كه بر جوشن نصب كنند آمده [ 2 ] چنان كه عنصرى فرمايد در مذمت بيابان :
بيت
به خار غيبه ربودى درختش از جوشن * بلمس جامه دريدى گياهش از خفتان
غيشه
- [ به وزن شيشه ] گياهى باشد مانند گياه حصير كه كاهكشان آن را جوال كنند و دخ نيز گويند . و در مؤيد بمعنى جنگل انبوه نيز آمده [ 3 ] . مثال معنى اول حكيم سوزنى فرمايد :
بيت « 4 »
سموم مرگ چون غيشه كند خشك * اگر پيش شمال باد غيسم
غنجاره
- [ به وزن انگاره ] سرخاب باشد كه زنان برو كنند . مثالش ناصرخسرو گويد :
بيت
روزى چو روى « 5 » دختركى باشد * رخساره گونه داده بغنجاره « 6 »
و در فرهنگ غنجره - به وزن پنجره - نيز به اين معنى است [ 4 ] چنان كه « 7 » مولوى گويد :
[ بيت ]
پيش تو افتاده ماه بر ره سوداى عشق * ريخته گلگونهاش ياوه شد غنجره
هامش
( 1 ) - اصل : عريضى . ( متن تصحيح قياسى است . بشاهد لغت غوش و لغتنامهء اسدى مراجعه شود ) .
( 2 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 3 ) - « س » دهان .
( 4 ) - « س » ندارد .
( 5 ) - « س » : جو . . . ؛ در ديوان چو تازه .
( 6 ) - « س » « الف » « ب » : بغنجار . ( متن از « ن » است )
( 7 ) - اصل : چنانچه .
( 1 ) در برهان معنى ترينه كه نوعى از طعام است نيز دارد .
( 2 ) در برهان معنى پنبهء محلوج نيز دارد .
( 3 ) در برهان بمعنى جوال كاهكشى و نيستان ( غاب عربى ) نيز هست .
( 4 ) در برهان غنجاره معنى ناز و عشوهء جوانان نيز دارد .