بلندى قدر از كيوان گرفتهاند . و بمعنى اصل نيز به نظر رسيده و در يكى از نسخ بمعنى سلطان آمده و گويند اين نام را زال بقباد داد و در فرهنگ بمعنى پادشاه پادشاهان آورده كه به عربى ملك الملوك گويند و اين را بر پنج پادشاه اطلاق كردهاند : كيومرث و كيقباد و كيكاوس و كيخسرو و كىلهراسب . مثال سلطان و پادشاه بزرگ فردوسى گويد :
بيت
كى نامور پاسخ آورد زود * كه از من نكوئى « 1 » ببايد شنود
و هر يك از عناصر را نيز گويند و بمعنى پاكيزه نيز آمده مثالش اين بيت زراتشت « 2 » بهرام آورده :
بيت
شدستم بىشك و بىشبهه از وى * پذيرفتم مر او را از دل كى
انتهى كلامه و بمعنى كدام وقت نيز آمده چنان كه حكيم انورى گويد :
بيت « 3 »
بخلافت پدرت هرچه نياورد فرود * بوزارت كه كند راى ترا قانع كى
و - بتشديد ياء - به عربى داغ را گويند [ 1 ] .
كاسموى
- [ به سكون سين مهمله ] موى سبلت خوك باشد « 4 » كه به عربى هلب گويند * - بضم هاء و و سكون لام - [ 2 ] مثالش شمس فخرى گويد :
بيت « 3 »
زبان در كام اعدايش چو خنجر * مژه در چشم دشمن كاسمويست
كسنى
- [ بفتح كاف و كسر نون ] مختصر كاسنى [ 3 ] . مثالش حكيم انورى گويد :
بيت « 3 »
روايح كرمت با ستيزه رويى طبع * خواص نيشكر آرد مزاج كسنى را
كفتگى
- [ بفتح كاف و تاء و كسر كاف فارسى ] كفيده بودن و رميده شدن [ 4 ] .
كورگانى
- [ به راى مهمله و كاف دوم
هامش
( 1 ) - « س » : نكوى .
( 2 ) - « س » : زراتست .
( 3 ) - « س » ندارد .
( 4 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد .
( 1 ) برهان گويد بمعنى كدام و چه وقت و در هنگام انكار اين لفظ را به كار برند و بمعنى پادشاه جبار و قهار نيز هست و معنى اصيل و نجيب نيز دارد .
( 2 ) در برهان معنى موى خوك دارد و گويد بعضى گفتهاند كه موى سبلت روباه است . كاسمو .
( 3 ) گياهى است دوائى و تلخ و به اين معنى بكسر اول نيز آمده است و بكسر اول صمغى است بدبوى كه آن را حلتيت گويند و معرب آن قسنى است و گسنى نيز آمده . ( برهان ) .
( 4 ) شكافته شدن و تركيده بودن را گويند ( برهان ) .